يا بى . گفتم : چنان كنم نيك آيد . ديگر روز برخاستم « 1 » و به كوه رفتم . چون او را بديدم و خدمت او دريافتم و سلام گفتم ، جواب داد و پرسيد كه چگونهاى و حال تو چيست ؟ گفتم : مپرس كه چگونهام و بر چه حالم ، مرا فريادرس اگرنه هلاك خواهم شد . قصهء حال خود به خدمت او عرضه داشتم . فرمود كه امروز چند روزست كه خاطر من با تو مىكشد ، دانستم كه كاريست كه خاطر كشش مىكند ، برو دل مشغول مباش و خاطر نگران مدار كه حال تو در وقت مناجات و خلوات بر حضرت حق سبحانه و تعالى عرضه دارم تا چه جواب آيد ، امشب اينجا مقام كن . مقام كردم . روزى ديگر روى به خدمت مبارك او نهادم تا چه فرمايد . چون چشم او بر من فتاد گفت : پيشتر آى كه حق سبحانه و تعالى كار تو راست آورد « 1 » و مقصود تو حاصل گشت . پس فرمود كه هر روز ترا كفايت چه باشد ؟ گفتم : خواجه هر روز چهار دانگ « 2 » بايد تا كفاف من شود . شيخ الاسلام فرمود كه چهار دانگ ترا بر آن سنگ حواله كردند ، مىآى و مىبر و خرج مىكن . بيت
بلقاسم كرد شد چو يكسر مضطر * بگشاد برو كرامت احمد در
كردند حوالهء كفافش بحجر * هر روز چهار دانگ مىآمى بر
حالى كه پيش آن سنگ كه اشارت كرده بود رفتم ، پارهاى زر ديدم از آن سنگ بيرون آمده بود بقدرت ايزد تعالى . برداشتم و به خدمت شيخ الاسلام رفتم و گفتم :
يا شيخ الاسلام من پير شدهام و اطفال خورد دارم ، و اگر من نمانم حال اين چگونه باشد ؟ فرمود : تا خيانت نكنند از فرزندان تو هركه مىآيد مىبرد . بعد از آن چون بلقاسم را وفات رسيد فرزندان همچنان مىبردند . اگر كسى ديگر بدان سنگ
هامش
( 1 ) - برخواستم
( 1 ) راست آورد - درست كرد ، جور كرد ، بصلاح رسانيد .
( 2 ) دانگ - درهم ( فرهنگ نظام ، بنقل از چهار مقاله چاپ استاد محمد معين ، حاشيهء ص 66 ) .