مرا تركان خاتونى « 1 » : من دارويى بوى دادم تا بر شربت انداخت ، ندانم تا ترا كه خبر كرد كه شربت نخوردى ، من بر جان « 2 » خود بترسيدم ، بگريختم و عاصى شدم ، حال اين بود ، باقى رأى عالى ، هرچه فرمايد حاكم است ، كشتن يا بخشيدن « 1 » » .
7 - داستان نيازمندى خواجه ابو القاسم كرد
ديگر حكايت خواجه ابو القاسم كرد ، و آنچنان بود كه تقرير كرد كه ناگاه حادثهاى افتاد و مال و چهار پاى و هرچه داشتم از دنيائى تمامت از دست من برفت و حال من بجا [ يى ] رسيد كه باضطرار انجاميد و محتاج روى خلق گشتم ، و عيالان بسيار داشتم ، و هيچ كس به حال من نمىرسيد ، و من هيچ كسب و آلت نداشتم ، و پيوسته به خدمت علما و ارباب خير و مزارهاى بزرگ مىرفتم و ازيشان مدد مىخواستم كه طاقت احتياج بخلق نمىداشتم . تا روزى در مسجد نشسته بودم دل تنگ و غمگين .
پيرى درآمد و دو ركعت نماز بگزارد . پس نزديك « 3 » من آمد و بر من سلام كرد . هيبتى ازو بر من زد كه بس نورانى بود و مهيب . جواب دادم . ساعتى از خود برفتم . مرا پرسيد كه چرا غمگينى ؟ گفتم : قصهء من طولى دارد ، تو كيستى و از كجائى كه من ترا نمىدانم و نديدهام ؟ گفت : از حال خود گوى ، از كار من چه پرسى . قصهء حال خود بازگفتم . گفت : خواهى ترا ارشاد كنم ؟ گفتم : احسن اللّه جزاك ، سخت نيكو باشد كه عظيم درماندهام . گفت : احمد ابو الحسن را كه درين كنار « 4 » كوهست مىشناسى ؟ گفتم : بلى نيكو شناسم و نيك دانم او را و او مرا دوست ديرينه است . گفت :
درين وقت نزديك او رسيدهاى و قصهء حال خود بازو گفتهاى ؟ گفتم : نى . گفت : برخيز و به نزديك وى رو و قصهء حال خود با او بازگوى كه او مردى صاحب كرامت است و حق سبحانه و تعالى با او فضلها بسيار كرده است ، تا باشد كه درد خود را ازو درمان
هامش
( 1 ) - خواتونى
( 2 ) - جاى
( 3 ) - نيز ؟ ؟ ؟ ك
( 4 ) - كار
( 1 ) دربارهء اين حكايت و ارزش تاريخى آن رجوع شود به مقدمه ( سنجر و قراجهء ساقى و احمد )