گفته بوديم كه پاس سنجر باز مىدار و ازو بر خبر مىباش ؟ گفتم : بلى ، اكنون چه بوده است ؟ گفتند : خبر ندارى كه امروز زهر ساخته كردهاند تا امشب بر قدح شربت او افكنند ؟ گفتم : اكنون چه بايد كرد ؟ ايشان گفتند : برو تا ترا گوئيم . آوردند مرا پيش از نيمشب تا به شهر مرو و مرا گفتند : در رو در سراى سلطان ، گنبد خانهاى است كه سلطان سنجر در آنجا خفته است و كنيزك كه او را دايهء پاى مال گويند پيش تخت استاده است ، و قدح شربت در پاى شمعدان زرين نهادهاند بر بالين و زهر در آنجا تعبيه كردهاند ، در رو و قدح بردار و به چاه « 1 » آب پليد « 2 » ريز و قدح بر سر بالين او نگوسار كن و شمعدان زرين را به پايان « 3 » بر و نقرگين ببالين آر و ساعتى توقف كن تا چه بينى و چه شنوى ، پس بازگرد و بجاى خود بازآى . همچنانكه فرمودند بجاى آوردم ، در رفتم ، چنان بود كه مرا گفتند ، قدح برداشتم بيرون آوردم و به چاه ميان سراى ريختم و باز گشتم قدح بر جاى در روى كردم و شمعدانها بگردانيدم . كنيزك را نظر بر شمعدانها افتاد كه روان شدند ، هراس خورد و دست بر روى نهاد و صلوات داد . ساعتى برآمد سلطان سنجر بيدار شد ، خواست كه شربت بخورد قدح در روى ديد كنيزك را گفت : شربت چرا خوردى ؟ كنيزك گفت : من شربت نخوردم و چه زهره دارم كه بخورم . سلطان گفت : قدح افتاده نيست و شربت ريخته نيست ، من نخوردم و تو نخوردى ، پس كه خورد و كجا شد ؟ دايه را دو تازيانه بزد و گفت : نه ترا گفته بودم كه بيدار باش و نخسب ؟ كنيزك گفت : من نخفته بودم ، و ليكن شمعدانها را ديدم كه روان شدند ديگر نمىدانم . سلطان نگاه كرد ، شمعدانها گرديده بود . سلطان با كنيزك گفت :
اى كنيزك اگر اين سر آشكارا بكنى و هيچ كس را ازين آگاه « 4 » بكنى « 1 » ترا « 5 »
هامش
( 1 ) - بجاى
( 2 ) - بليد
( 3 ) - ي ؟ ؟ ؟ ايان
( 4 ) - آگاه مكنى
( 5 ) - كه ترا
( 1 ) استعمال قيد « هيچ » در مورد اثبات . رك : سبكشناسى ج 1 ص 395