نيز نگاه دارد و تواند داشت . پس خرقه بنهادم و سنگى برگرفتم و يخ بشكستم و در آب نشستم . سر آب جمله خون گرفت . ساعتى توقف كردم تا آن خون آب ببرد ، پس برخاستم « 1 » و در آب خود را بشستم و بر آمدم ، بقدرت حق سبحانه و تعالى جراحتهاى من درست شده بود كه هيچ اثر از آن باقى نبود . پس خرقه پوشيدم و بازگشتم . نخجيران و بزان از كوه روان شدند و روى به من آوردند . من برخاستم و به گوشهء سنگى برنشستم « 2 » و از تعجب تسبيح مىگفتم ، تا نزديك من آمدند و مرا در ميان گرفتند و نفس فرا من نهادند ، تا عرق از من روان شد . پس ناگاه هراس خوردند و بتعجيل تمام روان شدند پس ناگاه نگاه كردم ، اژدهاى عظيم ديدم رو به من نهاده بود ، و من بر قرار خود نشسته بودم . اژدها آمد و گرد من برآمد و سر فرا من مىزد و اشارت بجانب كوه مىكرد . من بر اشارت او روان شدم . مرا برد به غارى كه من آنجا نرسيده بودم ، مرا در غار برد ، پس سر به زانوى من نهاد و مرا مراعات مىكرد . چون وقت نماز نزديك رسيد دل من به نماز معلق شد ، حركت نمىيارستم كرد . عاقبت برخاستم « 1 » تا خود چه كند . اشارت بسوى در كرد و من دانستم كه مىگويد بيرون رو ، بيرون آمدم . بعد از آن تا در آن كوه بودم بازو « 1 » در آن غار مىبودم ، و اگر دو روز و يا سه روز نرسيدمى او مرا طلب داشتى و آنجا آمدى كه من بودمى » .
4 - داستان نيازمندى احمد جامع
« ديگر روزى مرد [ ى ] بيامد كه او را احمد جامع گفتندى . گفت : من مرد صاحب عيالم و از دنيائى چيزى ندارم ، و پيوسته از حق تعالى و تقدس مىخواستم تا مرا از روى خلق بىنياز « 3 » كند ، تا دوش در خواب ديدم كه مرا گفتند كه به خدمت
هامش
( 1 ) - برخواستم
( 2 ) - ببرنشستم
( 3 ) - بىنيا
( 1 ) بازو - با او ( رك . ص 19 ، يادداشت 1 )