تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩
بوثاق آمدند و طعامى خرج كردند ، كس به خم‌خانه رفت تا خمر آرد ، تمامت خمها تهى يافت ، و درين خانه چهل خم پرخمر بود . ازين عجب فروماندم و از حريفان نهان داشتم و از جاى ديگر سبوى « 1 » خمر حاصل كردم و در پيش ايشان نهادم و من بتعجيل تمام درازگوش در پيش كردم و بجانب رز رفتم و خمر طلب داشتم و خمها بر قرار يافتم . چون دراز گوش بار كردم دراز گوش در رفتن كندى عظيم مىكرد و من درازگوش را سخت مىرنجانيدم تا زودتر بازآيم [ كه ] دل به حريفان معلق داشتم . ناگاه آواز شنيدم كه به گوش مىرسيد كه « اى احمد آن حيوان را چه رنجه مىدارى ؟ ما او را فرمان نمىدهيم كه برود ، تو از شحنه عذر مىخواهى از تو قبول نمىكند ، چرا از ما عذر نمىخواهى تا از تو قبول كنيم ؟ » هيبتى عظيم بر من زد ، روى بر زمين نهادم [ و ] گفتم « الهى توبه كردم كه بعد ازين خمر نخورم و هيچ كارى ناشايست از من در وجود نيايد ، اين درازگوش را فرمان ده تا برود تا در روى آن قوم خجل نگردم » . درازگوش روان شد . چون باز رسيدم و خمر در پيش بردم قدحى پر كردند و پيش من داشتند . من فرانستدم ، گفتم كه توبه كردم ديگر خمر نخورم . حريفان گفتند : احمد بر ما مىخندى يا بر خود ؟ الحاح مىكردند . ناگاه آواز شنيدم كه به گوش من رسيد كه « يا احمد بستان و بچش و ازين قدح همه را بچشان » . بستدم و بچشيدم ، بقدرت ايزد تعالى عسل شده بود ، تا تمامت حاضران را از آن قدح بچشانيدم همه در حال توبه كردند و نعره‌ها زدند و از هم بپراكندند و هركسى روى به كار خير نهادند . و من واله‌وار روى به كوه نهادم و به عبادت و رياضت مشغول شدم . سبب توبهء من اين بود كه گفته آمد ، و باللّه التوفيق » .

2 - داستان روزى رساندن ايزد خاندان شيخ را

« ديگر چون يك چند برآمد روزى در خاطر من دادند كه احمد راه حق
هامش
( 1 ) - صبو