اويم . همه اوست ، و همه بىاوست . اگرت نمايد ، بينى . و اگرت گويد ، دانى . و اللّه اعلم .
و سئل ايضا عن العشق و المحبة و حقيقته .
فقال : اعلم - وفقك اللّه طريق العاشقين . بدان كه مبادى عشق محبت است ، و بعد از آن شوق است ، و نهايتش عشق است ، و آن استغراق محبت است ، و اين هر سه بعد از كشف و مشاهده است ، كه تا تواتر الطاف به وسايل انوار از غيب حق به دل نرسد ، دل از حب حق مملو نشود ، و تا فيض حسن وى متواتر نشود ، شوقش پديد نيايد ، و تا در جمال و جلال روح مقدس مست نشود ، عشقش پديد نيايد ، و سبب مستى روح افتتان روح است به جلال حق . و منبع عشق از صفاى صفات است ، تا حق را به پيرايهء حسن قدم نبيند به حق عاشق نشود . نه هر كه خوشدل است عاشق است ، يا هر كه مونس است عاشق است . عشق را حد نيست ، زيرا كه حسن معشوق را حد نيست . عشق از اين محل برخيزد ، كه ما بعد آن طوالع توحيد است .
و عشق در توحيد مقام كفر است . چرا كه در عشق دويى است ، و اگر او در توحيد يكتاست ، عشق بر كيست ؟ جان آشفته از وقايع غيب تا سكون نگيرد ، پس به عين عيان غرايب غيب الغيب نبيند . و تا وجودش همه چشم نشود ، تا در وجود بجز از چشم نماند ، پس به غربت ازل به مراكب مهر سوار نشود . زيرا كه به زاد تفرقه به مزار جمع تواند شد . آنگه مسلوب كلى است به عشق ، كه حقيقت عشق از سر بقاء است . و آن مهد طفل روح است ، كه يد عظمت به توحيد مجرد است .
اگرچه حسن مهيج عشق است ، نفاست مهيج حقيقت است ، و صفاى صفات آنجاست . تا آن ارادت محو نشود ، پس در صفات او نتواند رسيد ، كه آن عشق است . عشق صفت اوست و عاشقى پيشهء او ، و عاشق خود اوست ، و از آن عشق يك رنگ است .
و سئل ايضا عن الصحبة .
فقال : اعلم - وفقك اللّه صحبة الصادقين الصالحين . بدان كه صحبت حصن محصون معرفت است ، و مجالس حظاير قدس وحدت است . چنان كه حق - سبحانه و تعالى - گفت :
ما