درويش « 1 » مؤمن « 2 » را بگوى تا به نذر خود « 3 » وفا كند .
نكته « 4 » :
مؤمنى « 5 » نذر كرد كى « 6 » از موى روى فرعون پالهنگ « 7 » اسب سازم .
من آن موى روى او را از آتش نگاه دارم « 8 » و تغيّر برو نگمارم « 9 » ، تا در نذر او خلاف نيايد . ترا « 10 » دوست خود خواندم و به جنّت وعده دادم ، از كرم كى روا دارم كى ترا به دوزخ سپارم و در قول خود خلاف دارم « 11 » . اين قصهء هلاك « 12 » فرعون « 13 » بود كى « 14 » در آن « 15 » عبرت عالميان بود .
دوم غزاى « 16 » بدر بود كى ملك تعالى مؤمنان را در آن عبرت نمود . و آن چنان بود كى مصطفى عليه السلم « 17 » با لشكرى از مدينه بيرون آمد بطلب كاروانى كى به مكّه مىرفتند . و آن كاروان از آن « 18 » ابو سفيان بود با چهل كس از ياران او . بو سفيان [ و ياران ] از قصد رسول « 19 » خبر بداشتند « 20 » ، راه بگردانيدند « 21 » و به مكه كس فرستادند « 22 » . بو جهل با لشكر بسيار و با اشراف قريش از مكه بيامدند « 23 » به كنار چاهى كى آن را بدر گويند فراهم رسيدند . لشكر مصطفى صلع « 24 » سيصد و سيزده كس بودند « 25 » بر اسب سوار « 26 » و ديگر بر اشتر « 27 » ، و دويست مرد « 28 » از انصاريان پياده « 29 » بودند . و لشكر كفار اضعاف اين « 30 » بودند « 31 » . گروهى از قريشيان گفتند كى جنگ ما با محمّد « 32 » از بهر كاروان بود . چون كاروان
هامش
( 1 ) - + را كه
( 2 ) - + به حق است
( 3 ) - خويش
( 4 ) - + آرى عزيز من
( 5 ) - + كه گفته بود
( 6 ) - « نذر كرد كى » ندارد
( 7 ) - پالاهنگ
( 8 ) - نگه داشتم و آن مؤمن را بر وى گماشتم
( 9 ) - « تغير برو نگمارم » ندارد
( 10 ) - + اى بنده
( 11 ) - درآرم
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - + اين
( 14 ) - + هلاكت وى
( 15 ) - « در آن » ندارد
( 16 ) - غزات
( 17 ) - صلى اللّه عليه و سلم
( 18 ) - « كاروان از آن » ندارد
( 19 ) - + صلى اللّه عليه و سلم
( 20 ) - نداشت
( 21 ) - بگردانيد
( 22 ) - فرستاد
( 23 ) - بيامد
( 24 ) - صلى اللّه عليه و سلم
( 25 ) - + سه كس
( 26 ) - + بودند
( 27 ) - اشتران سوار بودند
( 28 ) - كس
( 29 ) - + بيامده
( 30 ) - ايشان
( 31 ) - بود
( 32 ) - محمد با ما