ولايت بود كى مرگ ازو گرد و غبار برنياورد ؟ هر كرا كى ملك تعالى در بدايت به ملكش « 1 » بياراست ، در نهايت به مرگش بياراست « 2 » . آدم هزار سال و « 3 » دويست سال بزيست و « 4 » خلافت كرد ، به آخر « 5 » روى به راه « 6 » رحلت « 7 » كرد . « 8 » ذو القرنين چهارصد سال شغل ولايت « 9 » كرد ، آخر روى به راه رحلت « 10 » كرد . « 11 » سليمان سى سال امارت كرد ، آخر روى به راه رحلت كرد . يوسف نود سال كار « 12 » مملكت كرد ، آخر روى به راه رحلت كرد ،
« تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ . »
« 1 - »
« 13 » خبر « 14 » : هر روز « 15 » بامداد پگاه با چهار صنف از اصناف « 16 » خلايق از « 17 » چهار گونه خطاب آيد كى : اى تندرستان بيدار « 18 » باشيد كى بيمارى « 19 » در قفاست .
ملكان « 20 » را خطاب آيد كى : اى ملكان نيكوكار « 21 » باشيد كى معزولى « 22 » در قفاست .
جوانان « 23 » را خطاب آيد كى « 24 » : هشيار باشيد كى « 25 » پيرى « 26 » در قفاست . جملهء زندگان را خطاب آيد كى : اى زندگان وفادار باشيد كى مرگ و مهجورى « 27 » در قفاست .
شعر « 28 »
بيدار شو « 29 » اى دوست گرت مرگ يقين است * بر جان تو از مرگ شبيخون و كمين است
هامش
( 1 ) - به ملكتش
( 2 ) - بپيراست
( 3 ) - « سال و » ندارد
( 4 ) - « بزيست و » ندارد
( 5 ) - آخر
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - به رحلت
( 8 ) - + داود شصت و چهار سال خلافت كرد
( 9 ) - از « ذو القرنين چهار . . . » ندارد
( 10 ) - + و فنا
( 11 ) - + نوح هزار سال دعوت كرد به آخر روى به راه رحلت كرد ذو القرنين چهارصد سال خلافت كرد آخر روى به راه رحلت و فنا كرد
( 12 ) - تهذيب
( 13 ) - + بدانك
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - روزى از
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - به
( 18 ) - جوانان هشيار
( 19 ) - پيرى
( 20 ) - تندرستان
( 21 ) - تن - درستان بيدار
( 22 ) - بيمارى
( 23 ) - ملكان را
( 24 ) - اى پادشاهان نيكوكارى كنيد كه
( 25 ) - « هشيار باشيد كى » ندارد
( 26 ) - معزولى
( 27 ) - « و مهجورى » ندارد
( 28 ) - بيت
( 29 ) - در متن : باش
( 1 - ) سورهء يوسف / 102