پس سر بر تابوت « 1 » يوسف مىزد « 2 » تا بىهوش « 3 » شد . سه شبان روز بىهوش افتاده بود « 4 » . چون به هوش باز آمد نوحه كردن « 5 » گرفت . پس « 6 » گفت : دانيد كى « 7 » در وقت رحلت يوسف « 8 » چه گفت ؟ گفتند : دانيم « 9 » ، گفت :
« تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ . »
« 1 - » « 10 » گفت : بار خدايا اگر مرا نزديك « 11 » تو قدرى است « 12 » ، اين جان مرا « 13 » از من بستان و بصحبت « 14 » صالحان در رسان . پس زليخا نيز درخواست و گفت بار خدايا جان من از من بستان و بصحبت صالحان رسان و بصحبت يوسف دررسان « 15 » .
ملك تعالى دعاى او اجابت كرد . « 16 » جان « 17 » از تن او « 18 » گسسته گردانيد و بجان يوسف « 19 » در رسانيد و به دو پيوسته گردانيد . « 20 » تا همچنانك در دنيا جفت يكديگر بودند ، در عقبى نيز جفت يكديگر باشند . پس آن جنازهء ايشان برداشتند .
خروش از اهل مصر برآمد . هر يكى به نوحهاى ديگرگون « 21 » مىگريستند . و در جايگاه دفن خلاف كردند « 22 » . گروهى گفتند كى به دروازهء كنعانشان « 23 » دفن كنيم . بعضى گفتند : جاى ديگر « 24 » . ملك تعالى رود نيل را خشك [ 152 ب ] گردانيد « 25 » . پس بزرگان ايشان « 26 » را الهام داد تا در ميان رود نيل « 27 » دفن كردند ، تا چون آب به دو « 28 » بگذرد بركات او « 29 » به همه « 30 » اقطار « 31 » ولايت برسد .
لطيفه : « 32 »
كدام مملكت بود كى مرگ از او دود و دمار برنياورد ؟ و كدام
هامش
( 1 ) - صندوق
( 2 ) - + سه شبانرو
( 3 ) - + افتاده بود پس
( 4 ) - از « سه شبان روز . . . » ندارد
( 5 ) - + فرا
( 6 ) - آنگه
( 7 ) - + يوسف در آخر عمر
( 8 ) - از « در وقت . . . » ندارد
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - + زليخا
( 11 ) - نيز در نزد
( 12 ) - هست
( 13 ) - من نيز بردارد و بجان
( 14 ) - « از من بستان و بصحبت » ندارد
( 15 ) - از « پس زليخا نيز . . . » ندارد
( 16 ) - + زليخا گفت بار خدايا اكنون كه چنين افتاد جان من بردار و بجان يوسف در رسان پس ملك تعالى
( 17 ) - + او را
( 18 ) - « از تن او » ندارد
( 19 ) - + پيوسته گردانيد
( 20 ) - از « در رسانيد و . . . » ندارد
( 21 ) - + مىناليدند و هر يكى به نوحه و زارى
( 22 ) - مىكردند
( 23 ) - كنعانش
( 24 ) - از « بعضى گفتند . . . » ندارد
( 25 ) - كرده بود
( 26 ) - آن شهر
( 27 ) - نيلش
( 28 ) - بر او
( 29 ) - آن بكل عالم و اطراف
( 30 ) - ندارد
( 31 ) - + عالم و
( 32 ) - + آرى عزيز من
( 1 - ) سورهء يوسف / 102