بر سر ننهاد و بر تخت ننشست [ 152 الف ] . هر شب « 1 » پلاسى در پوشيدى و به كنار رود نيل شدى « 2 » و با حق مناجات كردى « 3 » .
شبى از شبها بخواب ديد يعقوب را « 4 » و اسحاق را حلّهء « 5 » بهشت پوشيده « 6 » و تاج كرامت بر سر نهاده « 7 » . بازو گفتند « 8 » : يا يوسف بيست سال است « 9 » تا دلت به آرزوى « 10 » ما مىسوزد . بشارت باد ترا كى تا سه روز ديگر بما رسيده باشى .
آوردهاند كى يوسف در آن سه « 11 » روز در آرزوى « 12 » پدر تضرّع و زاريى كرده بود « 13 » ، كى پدر « 14 » در آن چهل « 15 » سال در آرزوى وصال او نكرده بود . پس روز سيم « 16 » ملكالموت بيامد و گفت : يا يوسف مدت به آخر آمد « 17 » . آبا و اجداد منتظر قدوم تواند و ديده برگماشته « 18 » ، تا كى باشد كى ترا ببينند . پس يوسف تن در تسليم داد « 19 » . ملكالموت جان او در كشيدن گرفت . دل او در طپيدن آمد . اعضاى او در لرزيدن آمد . برادران را بخواند و هر يكى « 20 » را در برگرفت و بدرود كرد .
پس « 21 » يهودا را ولى عهد « 22 » كرد . گفتند : يا يوسف « 23 » چه فرمايى « 24 » تا زليخا را خبر كنيم ؟ گفت : نه كى او طاقت فراق يك ساعته نداشت « 25 » طاقت فراق ابدى كى « 26 » دارد . پس ملكالموت معالجهء جان او همىكرد « 27 » . يوسف مىناليد .
ملايكهء ملكوت در غريو آمدند . مقرّبان و روحانيان دست به نوحه « 28 » برآوردند .
برادران « 29 » خاك بر سر كردند « 30 » . چون روح از قالب او منقطع شد ، جبرئيل
هامش
( 1 ) - + به عبادت حق
( 2 ) - رفتى
( 3 ) - بكردى
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - + ها
( 6 ) - + بودندى
( 7 ) - + بودندى
( 8 ) - با وى گفتندى
( 9 ) - برآمد
( 10 ) - در آرزوى شوق
( 11 ) - + شبان
( 12 ) - + ديدار چندان جزع بكرد و زارى
( 13 ) - از « پدر تضرع . . . » ندارد
( 14 ) - پدرش
( 15 ) - هشتاد
( 16 ) - سوم
( 17 ) - رسيد و
( 18 ) - + اند
( 19 ) - + و سر بقضاء و قدر بنهاد
( 20 ) - يك يك
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - ولى العهد
( 23 ) - + بفرماى
( 24 ) - « چه فرمايى » ندارد
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - چگونه
( 27 ) - مى
( 28 ) - زارى
( 29 ) - + در گريستن آمدند
( 30 ) - « خاك بر سر كردند » ندارد