آمد و « 1 » حلّهء سپيد از بهشت بياورد . او را بشستند و در كفن بپيچيدند و در تابوت نهادند .
پس « 2 » زليخا را خبر كردند كى آن يار دلارام تو و آن جفت دلنواز تو يوسف ، بار رحلت از دنيا برداشت و ترا بيوه و بيچاره فروگذاشت « 3 » « 4 » . زليخا چون « 5 » بشنيد سر و پاى برهنه « 6 » تاختن آورد . تا « 7 » چهار فرسنگ از « 8 » بيرون « 9 » مصر « 10 » مىآمد « 11 » تا به دو « 12 » رسيد . يوسف را گذشته ديد و عهد و صحبت « 13 » ميان خويشتن وا « 14 » گسسته ديد . در ساعت هفتاد گيسوى خود را ببريد و بر پايهء تابوت ببست « 15 » ، و آن تابوت « 16 » را در برگرفت و مىگفت : اى يوسف اين توى كى بدين زودى « 17 » از من جدا شدى . اين توى كى ناگاه از كنار صحبت « 18 » من رها شدى . پس هر دو انگشت در « 19 » كرد و هر دو ديدهء خود را بركند « 20 » و بر سر تابوت نهاد « 21 » و گفت :
ديدهاى كى جمال يوسفى « 22 » نخواهد ديد گو اين جهان فانى را « 23 » مبين . بىاو اين ديده مىنخواهم . آن اولاتر كه كور باشم « 24 » .
بيت
بىروى تو اين جهان روشن چكنم * چون گل نبود بهار و گلشن چكنم
در فرقت « 25 » تو سرا « 26 » و مسكن چكنم * چون كشته شدم سليح « 27 » و جوشن چكنم
هامش
( 1 ) - + سه
( 2 ) - آنگه
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - بگذاشت
( 5 ) - + خبر وفات
( 6 ) - + مىدويد
( 7 ) - « تاختن آورد تا » ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - + آمد از
( 10 ) - + همچنان مىآمد
( 11 ) - « مىآمد » ندارد
( 12 ) - به شهر
( 13 ) - عهد صحبت
( 14 ) - « ميان خويشتن وا » ندارد
( 15 ) - پايههاى صندوق بست
( 16 ) - صندوق
( 17 ) - « بدين زودى » ندارد
( 18 ) - « ناگاه از كنار صحبت » ندارد
( 19 ) - + چشم خود
( 20 ) - بيرون كرد
( 21 ) - « و بر سر تابوت نهاد » ندارد
( 22 ) - تو
( 23 ) - + نيز
( 24 ) - از « بىاو اين ديده . . . » ندارد
( 25 ) - در متن : فراق
( 26 ) - درون
( 27 ) - به تير