تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 684

مساهمون:

ص٦٨٤
آمد و « 1 » حلّهء سپيد از بهشت بياورد . او را بشستند و در كفن بپيچيدند و در تابوت نهادند . پس « 2 » زليخا را خبر كردند كى آن يار دلارام تو و آن جفت دلنواز تو يوسف ، بار رحلت از دنيا برداشت و ترا بيوه و بيچاره فروگذاشت « 3 » « 4 » . زليخا چون « 5 » بشنيد سر و پاى برهنه « 6 » تاختن آورد . تا « 7 » چهار فرسنگ از « 8 » بيرون « 9 » مصر « 10 » مىآمد « 11 » تا به دو « 12 » رسيد . يوسف را گذشته ديد و عهد و صحبت « 13 » ميان خويشتن وا « 14 » گسسته ديد . در ساعت هفتاد گيسوى خود را ببريد و بر پايهء تابوت ببست « 15 » ، و آن تابوت « 16 » را در برگرفت و مىگفت : اى يوسف اين توى كى بدين زودى « 17 » از من جدا شدى . اين توى كى ناگاه از كنار صحبت « 18 » من رها شدى . پس هر دو انگشت در « 19 » كرد و هر دو ديدهء خود را بركند « 20 » و بر سر تابوت نهاد « 21 » و گفت : ديده‌اى كى جمال يوسفى « 22 » نخواهد ديد گو اين جهان فانى را « 23 » مبين . بىاو اين ديده مىنخواهم . آن اولاتر كه كور باشم « 24 » . بيت
بىروى تو اين جهان روشن چكنم * چون گل نبود بهار و گلشن چكنم
در فرقت « 25 » تو سرا « 26 » و مسكن چكنم * چون كشته شدم سليح « 27 » و جوشن چكنم
هامش
( 1 ) - + سه ( 2 ) - آنگه ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - بگذاشت ( 5 ) - + خبر وفات ( 6 ) - + مىدويد ( 7 ) - « تاختن آورد تا » ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - + آمد از ( 10 ) - + همچنان مىآمد ( 11 ) - « مىآمد » ندارد ( 12 ) - به شهر ( 13 ) - عهد صحبت ( 14 ) - « ميان خويشتن وا » ندارد ( 15 ) - پايه‌هاى صندوق بست ( 16 ) - صندوق ( 17 ) - « بدين زودى » ندارد ( 18 ) - « ناگاه از كنار صحبت » ندارد ( 19 ) - + چشم خود ( 20 ) - بيرون كرد ( 21 ) - « و بر سر تابوت نهاد » ندارد ( 22 ) - تو ( 23 ) - + نيز ( 24 ) - از « بىاو اين ديده . . . » ندارد ( 25 ) - در متن : فراق ( 26 ) - درون ( 27 ) - به تير