يك گور شدند « 1 »
پس چون يوسف « 2 » دست از خاك ايشان بفشاند « 3 » باز بمصر « 4 » آمد . در خود نگاه كرد . چهار غم او را دريافته بود : يكى غم اندوه يتيمى « 5 » ، و ديگر درد « 6 » غريبى ، سديگر « 7 » اندوه فراق پدر « 8 » . چهارم « 9 » هجران عم « 10 » . طاقت احتمال آن « 11 » اندوهان نداشت . چون شب درآمد ، به كنار رود نيل شد « 12 » و سجّاده بگسترانيد « 13 » و قدم بر بساط اخلاص نهاد و آن شب تا روز نماز كرد . به آخر گفت :
« رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ . »
« 1 - » گفت « 14 » : بار خدايا « 15 » از كيد برادرانم رهانيدى و از « 16 » دام مكر زنانم جهانيدى ، و از زندانم بيرون آوردى و به ملكت رسانيدى ، « 17 » سلب رسالت و نبوّتم دوختى و علم و حكمتم « 18 » درآموختى ، اين مملكت دنيا را بقا نخواهد بود ، يك دعاى مرا « 19 » اجابت كن « 20 » ازين عالم دنيا با مسلمانى « 21 » بيرون بر ، و صحبت آبا و اجداد كرامت كن . جبرئيل آمد « 22 » كى : يا يوسف جبّار عالمت سلام مىكند و مىگويد : كى پدرت و عمّت را چون مدّت عمر به آخر رسيده بود ، چون بهم رسيدند چندان مهلت ندادم كى با يكديگر سخن گفتندى ، نظر قهر برگماشتم و هر دو را جان برداشتم . ترا هنوز مدت « 23 » به آخر نرسيده است . همچنان آهنگ عرض نياز كن « 24 » و رحلت را برگ ساز كن « 25 » .
كى چون اجل در « 26 » آيد « 27 » زمان وانيايد « 28 » . پس بعد از « 29 » وفات پدر ديگر « 30 » تاج
هامش
( 1 ) - + بعد از آنك هر دو صد و چهل و هفت سال بزيستند
( 2 ) - + برفت و
( 3 ) - بداشت
( 4 ) - + باز
( 5 ) - + پدر
( 6 ) - دوم غم اندوه
( 7 ) - سوم غم
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - + غم
( 10 ) - فراق او
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - آمد
( 13 ) - بيفكند
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - + از زندانم بيرون آوردى و به مملكتم رسانيدى
( 16 ) - از « از كيد برادرانم . . . » ندارد
( 17 ) - از « دام مكر زنانم . . . » ندارد
( 18 ) - حكمت و تعبيرم
( 19 ) - من
( 20 ) - + و مرا
( 21 ) - « با مسلمانى » ندارد
( 22 ) - + و گفت
( 23 ) - + عمر
( 24 ) - مىكن
( 25 ) - مىكن
( 26 ) - اندر
( 27 ) - + يك
( 28 ) - باز نيايد
( 29 ) - از بعد
( 30 ) - ندارد
( 1 - ) سورهء يوسف / 102