تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
يك گور شدند « 1 » پس چون يوسف « 2 » دست از خاك ايشان بفشاند « 3 » باز بمصر « 4 » آمد . در خود نگاه كرد . چهار غم او را دريافته بود : يكى غم اندوه يتيمى « 5 » ، و ديگر درد « 6 » غريبى ، سديگر « 7 » اندوه فراق پدر « 8 » . چهارم « 9 » هجران عم « 10 » . طاقت احتمال آن « 11 » اندوهان نداشت . چون شب درآمد ، به كنار رود نيل شد « 12 » و سجّاده بگسترانيد « 13 » و قدم بر بساط اخلاص نهاد و آن شب تا روز نماز كرد . به آخر گفت :
« رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ . »
« 1 - » گفت « 14 » : بار خدايا « 15 » از كيد برادرانم رهانيدى و از « 16 » دام مكر زنانم جهانيدى ، و از زندانم بيرون آوردى و به ملكت رسانيدى ، « 17 » سلب رسالت و نبوّتم دوختى و علم و حكمتم « 18 » درآموختى ، اين مملكت دنيا را بقا نخواهد بود ، يك دعاى مرا « 19 » اجابت كن « 20 » ازين عالم دنيا با مسلمانى « 21 » بيرون بر ، و صحبت آبا و اجداد كرامت كن . جبرئيل آمد « 22 » كى : يا يوسف جبّار عالمت سلام مىكند و مىگويد : كى پدرت و عمّت را چون مدّت عمر به آخر رسيده بود ، چون بهم رسيدند چندان مهلت ندادم كى با يكديگر سخن گفتندى ، نظر قهر برگماشتم و هر دو را جان برداشتم . ترا هنوز مدت « 23 » به آخر نرسيده است . همچنان آهنگ عرض نياز كن « 24 » و رحلت را برگ ساز كن « 25 » . كى چون اجل در « 26 » آيد « 27 » زمان وانيايد « 28 » . پس بعد از « 29 » وفات پدر ديگر « 30 » تاج
هامش
( 1 ) - + بعد از آنك هر دو صد و چهل و هفت سال بزيستند ( 2 ) - + برفت و ( 3 ) - بداشت ( 4 ) - + باز ( 5 ) - + پدر ( 6 ) - دوم غم اندوه ( 7 ) - سوم غم ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - + غم ( 10 ) - فراق او ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - آمد ( 13 ) - بيفكند ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - + از زندانم بيرون آوردى و به مملكتم رسانيدى ( 16 ) - از « از كيد برادرانم . . . » ندارد ( 17 ) - از « دام مكر زنانم . . . » ندارد ( 18 ) - حكمت و تعبيرم ( 19 ) - من ( 20 ) - + و مرا ( 21 ) - « با مسلمانى » ندارد ( 22 ) - + و گفت ( 23 ) - + عمر ( 24 ) - مىكن ( 25 ) - مىكن ( 26 ) - اندر ( 27 ) - + يك ( 28 ) - باز نيايد ( 29 ) - از بعد ( 30 ) - ندارد ( 1 - ) سورهء يوسف / 102