تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠

موعظه :

اى مرد غافل از كوى غفلت بيرون گذر « 1 » و اين شگفت كار و عجب باز « 2 » نگر . دو برادر از يكديگر روى بتافته و هر يكى قطرى از اقطار عالم گرفته ، صد « 3 » سال روى از يكديگر نهفته ، پس « 4 » در راه وصل يكديگر برفته و هر دو « 5 » يكديگر را يافته ، « 6 » و بنفس خود در گور خفته « 7 » و روى به روى « 8 » يكديگر نهاده ، و جان « 9 » داده و سخن « 10 » ناگفته . يعقوب « 11 » مىرفت كى به « 12 » كنعان شوم « 13 » و اسلاف خود را « 14 » زيارت كنم « 15 » ، و به روم روم « 16 » و دل برادر خوش كنم « 17 » . ملك تعالى بواسطهء تقدير « 18 » مىگفت : من « 19 » هر دو را به‌پاىخود به گور آرم « 20 » ، و عيش بر ايشان مشوّش كنم « 21 » . آخر نه آن پيدا شد كى مضمون تدبير برادران بود . آن پيدا شود كى « 22 » مكنون تقدير خداوند « 23 » جهان بود « 24 » . اى آنك دلت در آرزوى بيشى و پيشى است و مىگويى كى چندين سال بخواهم زيست « 25 » . هيچ دانسته‌اى كى مضمون [ 151 ب ] تقدير خداوند عالم « 26 » چيست « 27 » ؟ بيت
اى خواجهء پير گشته در خدمت شاه * تا چند به تخت شاد باشى و به گاه
ز آن مىترسم كى چرخ گردان « 28 » ناگاه * از تخت تو تخته سازد از گاه تو چاه
هامش
( 1 ) - نگر ( 2 ) - « باز » ندارد ( 3 ) - + و بيست ( 4 ) - به آخر ( 5 ) - + بهم رسيده ( 6 ) - « يكديگر را يافته » ندارد ( 7 ) - بخفته ( 8 ) - بر روى ( 9 ) - + شيرين ( 10 ) - + با يكديگر ( 11 ) - + از مصر آهنگ ( 12 ) - « مىرفت كه به » ندارد ( 13 ) - كرده ( 14 ) - + باشد كه ( 15 ) - زيارتى كند پس ( 16 ) - شود ( 17 ) - كند و ازو حلالى خواهد ( 18 ) - قدرت عيص را از روم برگرفته و بكنعان آورده تا زيارت برادر كند ايشان دل به يكديگر سپرده و ملك تعالى تقدير كرده كه ( 19 ) - « مىگفت من » ندارد ( 20 ) - آرد ( 21 ) - گرداند تدبير برادران ناپيدا شده و ( 22 ) - از « آخر نه آن . . . » ندارد ( 23 ) - + بىهمتا پيدا شده ( 24 ) - « جهان بود » ندارد ( 25 ) - زيستن و چندين مال بخواهم اندوختن ( 26 ) - ندارد ( 27 ) - + و حاصل تدبير را عاقبت چيست الخبر كم من مستقبل يوما لا يستكمله و منتظر غدا لا يبلغه ( 28 ) - ترسم كه ترا بقهر گيرد