موعظه :
اى مرد غافل از كوى غفلت بيرون گذر « 1 » و اين شگفت كار و عجب باز « 2 » نگر . دو برادر از يكديگر روى بتافته و هر يكى قطرى از اقطار عالم گرفته ، صد « 3 » سال روى از يكديگر نهفته ، پس « 4 » در راه وصل يكديگر برفته و هر دو « 5 » يكديگر را يافته ، « 6 » و بنفس خود در گور خفته « 7 » و روى به روى « 8 » يكديگر نهاده ، و جان « 9 » داده و سخن « 10 » ناگفته . يعقوب « 11 » مىرفت كى به « 12 » كنعان شوم « 13 » و اسلاف خود را « 14 » زيارت كنم « 15 » ، و به روم روم « 16 » و دل برادر خوش كنم « 17 » . ملك تعالى بواسطهء تقدير « 18 » مىگفت : من « 19 » هر دو را بهپاىخود به گور آرم « 20 » ، و عيش بر ايشان مشوّش كنم « 21 » .
آخر نه آن پيدا شد كى مضمون تدبير برادران بود . آن پيدا شود كى « 22 » مكنون تقدير خداوند « 23 » جهان بود « 24 » . اى آنك دلت در آرزوى بيشى و پيشى است و مىگويى كى چندين سال بخواهم زيست « 25 » . هيچ دانستهاى كى مضمون [ 151 ب ] تقدير خداوند عالم « 26 » چيست « 27 » ؟
بيت
اى خواجهء پير گشته در خدمت شاه * تا چند به تخت شاد باشى و به گاه
ز آن مىترسم كى چرخ گردان « 28 » ناگاه * از تخت تو تخته سازد از گاه تو چاه
هامش
( 1 ) - نگر
( 2 ) - « باز » ندارد
( 3 ) - + و بيست
( 4 ) - به آخر
( 5 ) - + بهم رسيده
( 6 ) - « يكديگر را يافته » ندارد
( 7 ) - بخفته
( 8 ) - بر روى
( 9 ) - + شيرين
( 10 ) - + با يكديگر
( 11 ) - + از مصر آهنگ
( 12 ) - « مىرفت كه به » ندارد
( 13 ) - كرده
( 14 ) - + باشد كه
( 15 ) - زيارتى كند پس
( 16 ) - شود
( 17 ) - كند و ازو حلالى خواهد
( 18 ) - قدرت عيص را از روم برگرفته و بكنعان آورده تا زيارت برادر كند ايشان دل به يكديگر سپرده و ملك تعالى تقدير كرده كه
( 19 ) - « مىگفت من » ندارد
( 20 ) - آرد
( 21 ) - گرداند تدبير برادران ناپيدا شده و
( 22 ) - از « آخر نه آن . . . » ندارد
( 23 ) - + بىهمتا پيدا شده
( 24 ) - « جهان بود » ندارد
( 25 ) - زيستن و چندين مال بخواهم اندوختن
( 26 ) - ندارد
( 27 ) - + و حاصل تدبير را عاقبت چيست الخبر كم من مستقبل يوما لا يستكمله و منتظر غدا لا يبلغه
( 28 ) - ترسم كه ترا بقهر گيرد