از خشم نمىخواست كى روى يعقوب ببيند « 1 » . برخاست « 2 » و به روم شد و صد سال آنجا بماند .
پس « 3 » چون عمرش به آخر رسيد ، ملك تعالى آرزوى ديدار « 4 » يعقوب در دل « 5 » وى پديد آورد « 6 » با خود گفت : بروم « 7 » بكنعان « 8 » و برادر را ببينم و بر گذشته ازو بحلى « 9 » خواهم . از روم بكنعان آمد . پرسيد برادر من كجاست ؟ « 10 » گفتند : يعقوب بمصر است . « 11 » قصد مصر كرد « 12 » در نيمهء « 13 » راه « 14 » يعقوب و عيص فراهم رسيدند .
يعقوب « 15 » از دور « 16 » بديد دانست كى « 17 » عيص است كى مىآيد . از وى « 18 » شرمسار بود از آنچ به او « 19 » كرده بود « 20 » . از ميان كاروان بدر رفت و « 21 » روى بجانب « 22 » كوه نهاد .
و اندر آن كوه غارى ديد « 23 » . اندر آن غار شد . و در آنجا مغاكى بود اندر آن مغاك شد و « 24 » به خفت . خوابى به دو درآمد « 25 » . چون عيص به كاروان رسيد از حال يعقوب بپرسيد .
گفتند بر آن كوه رفت بسبب وضو يا قضاى حاجتى « 26 » . عيص از پس او برفت و بدان غار « 27 » شد . او را ديد در آن مغاك « 28 » خفته . رقت « 29 » برادرى در دلش « 30 » بجنبيد . سر فروبرد و روى به روى وى « 31 » نهاد . « 32 » عزرائيل را « 33 » فرمان آمد كى هر دو را جان « 34 » از قالب جدا كن « 35 » .
هامش
( 1 ) - بديدى
( 2 ) - در متن : برخواست
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - + او نهاد
( 6 ) - « وى پديد آورد » ندارد
( 7 ) - برخيزم
( 8 ) - + روم
( 9 ) - حلالى
( 10 ) - از « پرسيد برادر . . . » ندارد
( 11 ) - + عيص
( 12 ) - + هر دو به نيمه
( 13 ) - « در نيمهء » ندارد
( 14 ) - + بهم رسيدند
( 15 ) - از « و عيص فراهم . . . » ندارد
( 16 ) - + عيص را
( 17 ) - + آن
( 18 ) - « كه مىآيد از وى » ندارد
( 19 ) - « به او » ندارد
( 20 ) - + يعقوب از شرمسارى
( 21 ) - « از ميان كاروان بدر رفت و » ندارد
( 22 ) - « جانب » ندارد
( 23 ) - بود
( 24 ) - « شد و » ندارد
( 25 ) - از « خوابى به دو . . . » ندارد
( 26 ) - « يا قضاى حاجتى » ندارد
( 27 ) - + در
( 28 ) - غار
( 29 ) - مهر
( 30 ) - دل او
( 31 ) - برادر
( 32 ) - + در وقت از حضرت جليل جبار
( 33 ) - بعزرائيل
( 34 ) - + برادر به حضرت ما سپار ملكالموت هر دو را جان قبض كرد و به حضرت برد
( 35 ) - « از قالب جدا كن » ندارد