تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 678

مساهمون:

ص٦٧٨
چون عيص بطلب صيد رفت ، مادر يعقوب را گفت : برو و گوسفندى از « 1 » گوسفندان تو « 2 » بكش و بريان كن و پوست آن در خود كش و پيش پدر رو « 3 » . تا « 4 » او آن بخورد و آن دعا كى « 5 » او را « 6 » پذيرفته است بسوى « 7 » تو بگويد « 8 » و نبوّت در خاندان تو بماند . يعقوب گوسفندى را بكشت « 9 » [ 151 الف ] و بريان كرد و پوست آن در خود كشيد و پيش پدر برد « 10 » . اسحاق دست برو « 11 » فروآورد « 12 » . اندام عيص را بسيار موى « 13 » بود گفت : « المسّ مسّ العيص و الرّيح ريح يعقوب . » گفت : به اندام عيص « 14 » مانى و لكن از تو بوى يعقوب مىآيد . « 15 » پس آن « 16 » دعا بكرد . ملك تعالى آن دعا در باب او اجابت كرد نبوّت به دو و به اعقاب او داد . ساعتى بگذشت « 17 » . عيص بيامد و آن صيد بياورد و بريان كرد و در پيش پدر نهاد . اسحاق گفت : نه يك‌بار آوردى و خوردم و دعا كردم . گفت : من « 18 » اين ساعت آمدم . اسحاق گفت : پس « 19 » يعقوب بود كى بر تو سبق برد و آن « 20 » دعا كرده شد ، و قضاى ملك تعالى بدانچ « 21 » رفت رفته شد . « 22 » عيص غمناك شد . گفت : من او را بكشم . اسحاق گفت : قتل ناحق مكن . « 23 » دعاى ديگر مانده است آن « 24 » در حق تو بجاى آرم . و آن دعا آنست كى از ملك تعالى در خواهم تا نسل ترا بسيار گرداند « 25 » . پس « 26 » آن دعا بكرد ، ملك تعالى نسل او « 27 » بسيار گردانيد . اكنون « 28 » همه روميان از نسل عيص‌اند « 29 » . باز آن « 30 » كى « 31 » پدر « 32 » دعا كرده بود « 33 » .
هامش
( 1 ) - + از آن خود ( 2 ) - « گوسفندان تو » ندارد ( 3 ) - ببر ( 4 ) - + باشد كه از ( 5 ) - + از براى برادرت ( 6 ) - « او را » ندارد ( 7 ) - از بهر تو ( 8 ) - بكند ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - آمد ( 11 ) - به دو ( 12 ) - كرد ( 13 ) - موى بسيار ( 14 ) - بعيص ( 15 ) - + چون ( 16 ) - « پس آن » ندارد ( 17 ) - از « ملك تعالى آن دعا . . . » ندارد ( 18 ) - + خود ( 19 ) - + آن ( 20 ) - « و آن » ندارد ( 21 ) - + خواست رانده شد ( 22 ) - « رفت رفته شد » ندارد ( 23 ) - + كه من نبوت به تو مىخواستم و حق تعالى او را مىخواست بنده بخواست خداوند نماند ( 24 ) - + را ( 25 ) - كند ( 26 ) - چون ( 27 ) - + را ( 28 ) - ندارد ( 29 ) - + از براى آنكه عيص نخواست ( 30 ) - « باز آن » ندارد ( 31 ) - + دعا ( 32 ) - + به دو رسيدى ( 33 ) - « دعا كرده بود » ندارد