چون عيص بطلب صيد رفت ، مادر يعقوب را گفت : برو و گوسفندى از « 1 » گوسفندان تو « 2 » بكش و بريان كن و پوست آن در خود كش و پيش پدر رو « 3 » . تا « 4 » او آن بخورد و آن دعا كى « 5 » او را « 6 » پذيرفته است بسوى « 7 » تو بگويد « 8 » و نبوّت در خاندان تو بماند .
يعقوب گوسفندى را بكشت « 9 » [ 151 الف ] و بريان كرد و پوست آن در خود كشيد و پيش پدر برد « 10 » . اسحاق دست برو « 11 » فروآورد « 12 » . اندام عيص را بسيار موى « 13 » بود گفت : « المسّ مسّ العيص و الرّيح ريح يعقوب . » گفت : به اندام عيص « 14 » مانى و لكن از تو بوى يعقوب مىآيد . « 15 » پس آن « 16 » دعا بكرد . ملك تعالى آن دعا در باب او اجابت كرد نبوّت به دو و به اعقاب او داد . ساعتى بگذشت « 17 » . عيص بيامد و آن صيد بياورد و بريان كرد و در پيش پدر نهاد . اسحاق گفت : نه يكبار آوردى و خوردم و دعا كردم . گفت : من « 18 » اين ساعت آمدم . اسحاق گفت : پس « 19 » يعقوب بود كى بر تو سبق برد و آن « 20 » دعا كرده شد ، و قضاى ملك تعالى بدانچ « 21 » رفت رفته شد . « 22 » عيص غمناك شد . گفت : من او را بكشم . اسحاق گفت : قتل ناحق مكن . « 23 » دعاى ديگر مانده است آن « 24 » در حق تو بجاى آرم . و آن دعا آنست كى از ملك تعالى در خواهم تا نسل ترا بسيار گرداند « 25 » . پس « 26 » آن دعا بكرد ، ملك تعالى نسل او « 27 » بسيار گردانيد .
اكنون « 28 » همه روميان از نسل عيصاند « 29 » . باز آن « 30 » كى « 31 » پدر « 32 » دعا كرده بود « 33 » .
هامش
( 1 ) - + از آن خود
( 2 ) - « گوسفندان تو » ندارد
( 3 ) - ببر
( 4 ) - + باشد كه از
( 5 ) - + از براى برادرت
( 6 ) - « او را » ندارد
( 7 ) - از بهر تو
( 8 ) - بكند
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - آمد
( 11 ) - به دو
( 12 ) - كرد
( 13 ) - موى بسيار
( 14 ) - بعيص
( 15 ) - + چون
( 16 ) - « پس آن » ندارد
( 17 ) - از « ملك تعالى آن دعا . . . » ندارد
( 18 ) - + خود
( 19 ) - + آن
( 20 ) - « و آن » ندارد
( 21 ) - + خواست رانده شد
( 22 ) - « رفت رفته شد » ندارد
( 23 ) - + كه من نبوت به تو مىخواستم و حق تعالى او را مىخواست بنده بخواست خداوند نماند
( 24 ) - + را
( 25 ) - كند
( 26 ) - چون
( 27 ) - + را
( 28 ) - ندارد
( 29 ) - + از براى آنكه عيص نخواست
( 30 ) - « باز آن » ندارد
( 31 ) - + دعا
( 32 ) - + به دو رسيدى
( 33 ) - « دعا كرده بود » ندارد