نهايت از رحمن « 1 » مرگ خواست ،
« تَوَفَّنِي مُسْلِماً . »
« 1 - » گفت : بار خدايا مرا مرگ ده وا « 2 » مسلمانى ، كى من « 3 » مرگ وا « 4 » مسلمانى دوستتر « 5 » دارم از ملك فانى . از ملك فانى [ بوى ] « 6 » ندامت آيد « 7 » و از مرگ با مسلمانى [ بوى ] « 6 » كرامت آيد .
« 8 » و گروهى گويند « 9 » سبب مرگ خواستن او « 10 » آن بود كى خبر وفات پدر و عمّ به دو « 11 » رسيد « 12 » . او را آن « 13 » سر وصل « 14 » ايشان در دل بجنبيد . دعا كرد و گفت :
بار خدايا اين ملك فانى از من بستان ، و در سلب ملك باقى بوصال ايشان در رسان .
و آن چنان بود كه « 15 » يعقوب قصد كنعان كرد و او را برادرى بود نام او عيص « 16 » و يعقوب بازو « 17 » در يك شكم مانده « 18 » بود . و او را از بهر آن عيص گفتند او در وقت ولادت يعقوب خواست كى از مادر جدا شود ، عيص در او پيچيد « 19 » عصيان آورد و برو سبق برد « 20 » و بيرون آمد « 21 » . و يعقوب دست در عقب وى زده بود . « 22 » آن را كى عصيان نموده بود « 23 » عيص گفتند . و آن را كى به عقب او بيرون آمده بود « 24 » يعقوب گفتند « 25 » . هر دو فرزندان « 26 » اسحاق بودند . چون بزرگ شدند عيص خداوند كشت و زمين بود ، و يعقوب خداوند گاو و گوسفند بود . و اسحاق « 27 » در آخر عمر نابينا شده بود « 28 » . عيص را گفت : برو و از بهر من گوشت صيد بياور « 29 » تا من ترا « 30 » دعا كنم .
تا خداى « 31 » تعالى نبوّت در خاندان تو بگذارد . و مادر يعقوب را دوستتر داشتى « 32 »
هامش
( 1 ) - « در نهايت از رحمن » ندارد
( 2 ) - با
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - با
( 5 ) - دوستتر
( 6 ) - در متن : ندارد
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - + نكته
( 9 ) - گفتند كه
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - بوى
( 12 ) - رسيده بود
( 13 ) - + وصلت
( 14 ) - « سر وصل » ندارد
( 15 ) - + چون
( 16 ) - + بود
( 17 ) - با وى
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - « و برو سبق برد » ندارد
( 21 ) - و در بيرون آمدن بر وى سبق برد
( 22 ) - + و اين
( 23 ) - از « آن را كه عصيان . . . » ندارد
( 24 ) - + از « گفتند و آن را . . . » ندارد
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - پسران
( 27 ) - + پدرشان
( 28 ) - شد
( 29 ) - بيار
( 30 ) - « من ترا » ندارد
( 31 ) - ملك
( 32 ) - مىداشت
( 1 - ) سورهء يوسف / 102