وحشت « 1 » رسيد « 2 » ، و تو كى يوسفى از كيد برادرانت محنت رسيد « 3 » ، مرا كى از جفاء ايشان نه محنت رسيد و نه وحشت رسيد و نه يك ذره منقصت رسيد . چون شما از جفاء ايشان « 4 » و آن « 5 » محنتى كه بشما رسيد در « 6 » گذاريد ، گمان بريد كى من به « 7 » گناه ايشان را بىآفتى كى به من رسيد « 8 » بگيرم . چون شما با محنتى كى ديديد در صفت لئيمى مى « 9 » به من شفاعت « 10 » كنيد ، من بىآفتى كى بديدم در صفت كريمى اولاتر كى رحمت كنم .
پس چون يوسف از ملك تعالى قضاء « 11 » حاجت خواست يافت « 12 » و مغفرت گناه و زلّت يافت و با « 13 » زليخا صحبت يافت « 14 » و بر تخت عزّ و دولت ولايت « 15 » يافت ، دانست كى دولت بكام و « 16 » كمال رسيد . و هر چه بحدّ كمال آيد « 17 » ازو بوى « 18 » زوال آيد .
شعر
اذا تمّ امردنا نقصه * توقع زوالا اذا قيل تمّ
پس « 19 » روى بدرگاه « 20 » ملك « 21 » كرد « 22 » و گفت :
« رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ . »
« 1 - » گفت : بار خدايا « 23 » در وقت كيد برادرانم نگاه داشتى تا جزع نكردم ، و در وقت كيد « 24 » زليخاام « 25 » نگاه داشتى تا زنا نكردم ، و در وقت ولايتم نگاه داشتى تا جور « 26 » نكردم ، گاه رحلت آمد . بر بساط توحيدم نگاه دار تا ترا دو [ 150 الف ] نگويم . قوله « 27 » :
« تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ . »
« 1 »
هامش
( 1 ) - « فرزندان ترا وحشت » ندارد
( 2 ) - + و درد فرقت
( 3 ) - از « و تو كه يوسفى . . . » ندارد
( 4 ) - + با
( 5 ) - « و آن » ندارد
( 6 ) - + مى
( 7 ) - « من به » ندارد
( 8 ) - رسيده است
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - + مى
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - و بيافت
( 13 ) - + پدر وصلت خواست و بيافت
( 14 ) - « زليخا صحبت يافت » ندارد
( 15 ) - + خواست
( 16 ) - « بكام و » ندارد
( 17 ) - رسيد
( 18 ) - + درد
( 19 ) - + يوسف
( 20 ) - با درگاه
( 21 ) - + تعالى
( 22 ) - آورد
( 23 ) - از « و علمتنى من . . . » ندارد
( 24 ) - قصد
( 25 ) - مرا
( 26 ) - + و ظلم
( 27 ) - ندارد
( 1 - ) سورهء يوسف / 102