بر يمين « 1 » و هفتاد هزار « 2 » بر يسار و « 3 » هفتاد هزار « 4 » از « 5 » پس . ملك تعالى از وراى سرادقات غيب بىواسطه خطاب كند ، « من اراد ان ينظر الى عبد لم يعصنى طرفة عين فلينظر الى يحيى بن زكريا . »
لطيفه :
آن « 6 » نه عجب كى يحيى را از گناه صيانت كرد ، آن عجبتر كى مؤمن را قضاء زلّت كرد . پس وى را روى به راه انابت كرد . پس به يك ندامت « 7 » آن همه را كفايت كرد . قوله عليه « 8 » السلم : « التائب من الذنب كمن لا ذنب له . » مىآيد « 9 » كى بنده عمرى گناه كند و مخالفت فرمان اللّه « 10 » كند . پس نيمشبى روى بدرگاه كند . پس قصد عالم صدق و انتباه كند و از سر « 11 » افلاس و نياز « 12 » خود يكى آه كند . آن آه « 13 » با درد او جمله گناهان او را تباه كند ، و خداوند قبول و اقبال و جاه كند « 14 » .
از هر نفسى كه مىزنى آگاهم * با تو به همه راه رفيق را هم
گر آه كنى من اندرون آهم * من خود ز تو آن آه تو مى درخواهم « 15 »
اينك گفتيم تخصيص يحيى بود بزهد و حكمت « 16 » .
چهارم گفتيم يوسف را « 17 » مخصوص گردانيد « 18 » بملك و ولايت . قوله « 19 » :
« رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ . »
« 1 - » و آن چنان بود كى ملك تعالى اولش « 20 » بكيد برادرانش « 21 » مبتلا كرد و از كنار پدر « 22 » جدا كرد . نخستش دربند و چاه كرد ، و آخرش آراستهء
هامش
( 1 ) - + و كذا
( 2 ) - « هفتاد هزار » ندارد
( 3 ) - + كذا
( 4 ) - « هفتاد هزار » ندارد
( 5 ) - + پيش و
( 6 ) - اين
( 7 ) - + كه در دل آورد
( 8 ) - + الصلاة
( 9 ) - مىگويد
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - پس
( 12 ) - « و نياز » ندارد
( 13 ) - « آن آه » ندارد
( 14 ) - از « و خداوند قبول . . . » ندارد
( 15 ) - آه ترا مىخواهم
( 16 ) - از « اينك گفتيم . . . » ندارد
( 17 ) - + بملك و ولايت
( 18 ) - كردند
( 19 ) - « بملك و ولايت قوله » ندارد
( 20 ) - او را
( 21 ) - برادران
( 22 ) - پدرش
( 1 - ) سورهء يوسف / 102