الرّداء ان لا تغيّر جسمى و لا تبدّل اسمى . » سيّد ثوبان را گفت : در بگشاى « 1 » . در حجره رفت . جبرئيل را ديد از درگاه جلال آمده بود « 2 » و در حجرهء سيّد « 3 » روى « 4 » بتضرع « 5 » و ابتهال « 6 » كرده « 7 » . اشك خونين « 8 » بر رخسارهء او « 9 » روان شده « 10 » ، و رداء او را « 11 » بر دست « 12 » گرفته و آن را به حضرت بىنيازى وسيلت ساخته و مىگفت : بار خدايا « 13 » به حرمت رداء اين مهتر « 14 » كى درين ساعت جبرئيل بيچاره را به رحمت « 15 » شاد كنى « 16 » ، و او را از بيم و بند قطيعت « 17 » آزاد كنى . چون « 18 » جبرئيل را « 19 » برين صفت بديد ، گريان و زارى كنان شد « 20 » . سيّد « 21 » گفت : اى برادر « 22 » ترا كى « 23 » بريد حضرتى و امين « 24 » مملكتى و آراستهء لباس عصمتى و در مقام قربتى « 25 » اين همه « 26 » ترس و وحشت « 27 » از كجاست « 28 » ؟
گفت : يا سيّد از آن روز باز كى صفت قهر ملكى با خرمن طاعت عزازيل « 29 » آن معاملت كرده است ، هرگز « 30 » هيچ كس از مقرّبان ملأ اعلا از گريه نياراميدند « 31 » ، و نفسى در امن و « 32 » ايمنى برنياوردهاند . درين ساعت خوف بر من غالب شد ، و همّت من نشان عاقبت خود را طالب شد . هرچند كى جستم صفت خاتمت و نشان عاقبت خود نيافتم . ندانم « 33 » كى از راندگان خواهم بود يا از خواندگان . آمدهام تا « 34 » با تو عهدى گيرم تا اگر « 35 » چنان كه « 36 » فردا « 37 » ما را ديگر گونه كارى افتد ، « 38 » زبان از
هامش
( 1 ) - بگشايد در بگشاد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - + رفته
( 4 ) - + به قبله كرده
( 5 ) - و تضرع
( 6 ) - و زارى و ابتهال
( 7 ) - آغاز كرده
( 8 ) - خونش
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - شد
( 11 ) - سيد عليه الصلاة و السلم
( 12 ) - « دست » ندارد
( 13 ) - يا رب
( 14 ) - اين رداء رسول بزرگوار تو
( 15 ) - « بيچاره را به رحمت » ندارد
( 16 ) - + به رحمت خويش
( 17 ) - + برهانى و
( 18 ) - + سيد صلى اللّه عليه و سلم
( 19 ) - + عليه السلم
( 20 ) - شده
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - يا اخى جبرئيل تو
( 23 ) - « ترا كى » ندارد
( 24 ) - امير
( 25 ) - + با
( 26 ) - ندارد
( 27 ) - وحشتى و درين اندوه و حيرتى جبرئيل
( 28 ) - « از كجاست » ندارد
( 29 ) - + رسيد بدان طاعت كه او كرده بود و از درگاه ربانى نوميد گشته . در متن از ازيل
( 30 ) - از « آن معاملت . . . » ندارد
( 31 ) - نياراميدهاند .
( 32 ) - « در امن و » ندارد
( 33 ) - + تا از خواندگانم يا از زندگانم آمدم كه
( 34 ) - از « كه از راندگان . . . » ندارد
( 35 ) - + چنان باشد كه
( 36 ) - « چنان كه » ندارد
( 37 ) - + بدين درگاه
( 38 ) - + تو