تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 671

مساهمون:

ص٦٧١
ديگر « 1 » آن گذشته را ياد مكن و « 2 » بر ايشان جور و بيداد مكن . يوسف گفت : همه مصريان بندگان من بودند به حرمت « 3 » تو همه را آزاد كردم . چون بندگان را از بهر « 4 » تو و عظمت « 5 » تو آزاد كردم ، از خود كى روا دارم كى به شفاعت تو با برادران بيداد كنم . آنچ به من تعلق دارد « 6 » از ايشان درگذاشتم . آن دردى كى از فراق من بدل تو نهادند « 7 » تو نيز « 8 » درگذار . يعقوب گفت « 9 » درگذاشتم و دل خود به ايشان خوش كردم « 10 » . فرزندان « 11 » گفتند : در گذاشتن شما « 12 » ما را چه سود دارد « 13 » ، اگر آنچه ما كرده‌ايم ملك تعالى « 14 » از مادر نگذارد . يعقوب برخاست « 15 » و گفت يوسف را : جان پدر « 16 » برخيز و مرا « 17 » معاونت كن تا من شفاعت كنم . باشد كى ملك تعالى بريشان رحمت كند . پس هر دو روى به قبله آوردند « 18 » . پدر « 19 » دعا مىكرد و يوسف ثنا مىگفت . برادران همه در قفا آمين مىكردند « 20 » . جبرئيل آمد و گفت : ملك تعالى « 21 » شما را « 22 » سلام مىكند و مىگويد : به من « 23 » گمان بد چرا « 24 » مىبريد ؟ يعقوب گفت : معاذ اللّه كى ما گمان بد بريم در آن حضرت « 25 » . جبرئيل گفت : ملك تعالى مىگويد : بلى . گفتند « 26 » : چون « 27 » برده‌ايم ؟ خطاب آمد كى : يا جبرئيل بگو تو كى يعقوبى از كيد « 28 » آن « 29 » فرزندان ترا
هامش
( 1 ) - + بار ( 2 ) - به گناه ( 3 ) - از بهر حرمت ( 4 ) - + تعظيم ( 5 ) - حرمت ( 6 ) - داشت ( 7 ) - بر تو نهاده‌اند ( 8 ) - + از ايشان ( 9 ) - + از آنچه بر دل من نهادند بسبب فراق من نيز از ايشان ( 10 ) - از « و دل خود . . . » ندارد ( 11 ) - + زارى برآوردند . يعقوب گفت شما را چه بود ( 12 ) - گناه ( 13 ) - « دارد » ندارد ( 14 ) - خداوند ما ( 15 ) - ندارد در متن : برخواست ( 16 ) - « را جان پدر » ندارد ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - از « باشد كى ملك تعالى . . . » ندارد ( 19 ) - يعقوب ( 20 ) - + و مىگريستند ( 21 ) - + تان ( 22 ) - « شما را » ندارد ( 23 ) - چرا ( 24 ) - به من ( 25 ) - « در آن حضرت » ندارد ( 26 ) - + چگونه گمان بد ( 27 ) - ندارد ( 28 ) - + فرزندانت محنت رسيد و درد فرقت رسيد مرا از گناه ايشان نه محنت رسيد و نه وحشت رسيد و نه يك ذره منفعت و مضرت رسيد ( 29 ) - ندارد