كى آن زره مىكردى « 1 » . خواست كى ازو بپرسد كى آن چيست . با خود گفت :
اگر بپرسم « 2 » نبايد كى « 3 » خاطرش رنجور « 4 » شود ، « فصبر ساعة فقال داود نعم الدّرع للحرب فقال لقمان نعم الصبر للمرء . » و القصة مشهورة « 5 » .
لطيفه :
آن « 6 » نه عجب كى « 7 » آهن در دست داود نرم گردانيد « 8 » تا چنانك [ 149 الف ] خواست « 9 » چنان شد . آن « 10 » عجبتر « 11 » كى دل مؤمن به كلمهء توحيد نرم گردانيد تا ملك « 12 » را بفرمان شد ،
« ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِكْرِ اللَّهِ . »
« 1 - » آهن چون در دست داود نرم گشت ، ازو زره آمد و آن زره ساز مردان جنگ شد « 13 » . دل مؤمن چون به كلمهء توحيد نرم گشت ، ازو « 14 » معرفت « 15 » آمد « 16 » تا قبلهء « 17 » نظر رحمن شد « 18 » . اين كى گفتيم تخصيص داود بود بفضل « 19 » و علم و خلافت « 20 » .
ديگر يحيى را مخصوص كرد « 21 » بزهد و حكمت قوله « 22 » :
« وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا . »
« 2 - » اهل تفسير گويند « 23 » : يحيى سهساله بود كى ملك تعالى او را فهم و معرفت داد ، و تاج نبوّت بر سر نهاد و با خود آشنا كرد و در راه طاعت مادر و پدر « 24 » بر پا كرد و از معصيت معصوم بداشت . فردا كى ديوان « 25 » هر كرا « 26 » نشر كنند از انبيا و اوليا ، بىسهوى و زلّتى و بىجرمى « 27 » و عثرتى نباشد مگر ديوان يحيى « 28 » مىآيد كى فردا در قيامت آيد « 29 » بر براق عنايت سوار گشته . هفتاد هزار فرشته
هامش
( 1 ) - مىكرد
( 2 ) - + ترسم كه
( 3 ) - « نبايد كى » ندارد
( 4 ) - مشوش
( 5 ) - « و القصه مشهوره » ندارد
( 6 ) - اين
( 7 ) - + كه زره از آهن كنند و
( 8 ) - بود
( 9 ) - + همىگردانيد
( 10 ) - « چنان شد آن » ندارد
( 11 ) - آنست
( 12 ) - + تعالى
( 13 ) - گشت
( 14 ) - بنور
( 15 ) - + منور گشت
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - محل
( 18 ) - + و بريق نور او قاهر اثر نيران شد الخبر يا مؤمن فان نورك لطفا نارى
( 19 ) - + و حكمت
( 20 ) - + سوم گفتيم
( 21 ) - كردند
( 22 ) - + تعالى
( 23 ) - گفتهاند
( 24 ) - پدر و مادرش
( 25 ) - هر كسى را ديوانى
( 26 ) - « هر كرا » ندارد
( 27 ) - « بى » ندارد
( 28 ) - عليه و عليهم السلم كى هيچ زلت در آن نباشد فردا يحيى
( 29 ) - از « كه فردا در . . . » ندارد
( 1 - ) سورهء زمر / 24
( 2 - ) سورهء مريم / 30