بيست و چهار سال بنشست « 1 » و گويند : چهل سال . و بعد از چهل سال جبرئيل آمد « 2 » و گفت : يا يعقوب جبّار عالمت « 3 » سلام مىكند و مىگويد : روان « 4 » آبا و اجداد تو به تو « 5 » مشتاقند . گاه « 6 » آمد كى به روى و گورهاى « 7 » ايشان را زيارت كنى . يعقوب بدانست كى « 8 » او را گاه « 9 » رحلت آمد « 10 » . فرزندان را گرد كرد و در پيش « 11 » خود بنشاند و به عبادت پادشاه عالم « 12 » وصيّت كرد [ 147 ب ] و به كار خير و بنظم اسباب آخرت دلالت كرد .
قوله تعالى :
« أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ . »
« 1 - » پس باز « 13 » درد فراق يوسف « 14 » در دلش « 15 » تأثير كرد « 16 » ، بگريست . يوسف گفت : اى پدر چرا مىگريى ؟ ملك تعالى ترا از آفت « 17 » محنت « 18 » رهانيد و بروح و صلت رسانيد و قوّت و صحّت داد و به روشنايى بر تو منّت نهاد . شادمان اندر ميان قوم « 19 » نشستهاى « 20 » و همه را مىبينى و گل « 21 » انس از شاخ طرب مىچينى . امروز روز خنده و شادى است ، نه روز گريه و زارى است . يعقوب گفت : جان پدر روز « 22 » گريه و زارى امروز است كى اين وصلت تمام شد « 23 » و اين دولت بكام شد « 24 » ، گفت : چرا ؟ گفت : زيرا كى اگر « 25 » دى بفراق « 26 » بودم « 27 » ازو بوى وصال آمدى « 28 » ، و امروز در وصالىام « 29 » كزو بوى فراق مىآيد « 30 » . دى ببوى وصال نازان بود . امروز اگر « 31 » دل بوصال نازان است ، چشم از بيم فراق گريانست ، و دل از درد جدايى سرگردان « 32 » .
هامش
( 1 ) - بنشستند و بعضى
( 2 ) - بيامد
( 3 ) - يا نبىاللّه خدايت
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - « به تو » ندارد
( 6 ) - + آن
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - + وقت
( 9 ) - « او را گاه » ندارد
( 10 ) - نزديك شد و گاه بازگشتن به آخرت نزديك شد
( 11 ) - « و در پيش » ندارد
( 12 ) - حق ايشان را
( 13 ) - ديگربار
( 14 ) - يوسفش
( 15 ) - در دل
( 16 ) - + و زارزار
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - + فراق
( 19 ) - + خود
( 20 ) - بنشستهاى
( 21 ) - در متن :
همه
( 22 ) - جاى
( 23 ) - شده است
( 24 ) - شده است و اين دولت بكمال رسيده است يوسف
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - چون در فراق
( 27 ) - + فراقى بود كه
( 28 ) - مىآمد
( 29 ) - است
( 30 ) - + دى چشمم از بيم فراق گريان بود
( 31 ) - + چه
( 32 ) - از « و دل از درد . . . » ندارد
( 1 - ) سورهء بقره / 127