آن را « 1 » معزول نكرد ؟ و كدام امير بود كى فراق او را از ولايت مشغول نكرد ؟
ذو القرنين از قرن تا بقرن بگرفت ، چون ولايتش مستقيم شد گريان « 2 » و زارى كنان شد « 3 » . گفتند : چت « 4 » رسيد ؟ گفت : مرگ « 5 » مىآيد و ولايت مىشود . لقمان سه هزار و سيصد سال علم آموخت و خلق را پند داد به آخر گريان شد . گفتند :
چت رسيد ؟ گفت : مرگ مىآيد و علم و حكمت مىشود « 6 » . يعقوب چهل سال در روى يوسف خندان بود به آخر گريان شد . گفتند : چت رسيده است ؟ گفت :
مرگ مىآيد و وصلت مىبشود . خرشيد چون برآيد همه روز در وصال خلق تابان بود ، به آخر زرد و لرزان بود . گر بگويى : چت رسيده است ؟ گويد : عزل مىآيد و هيبت مىبشود « 7 » . اين فرقتها آسانترست . واى بر آن بندهء بيچاره كى هفتاد سال به اميد بسر برده باشد . روزها روزه داشته « 8 » و شبها نماز [ 148 الف ] كرده باشد . چون نفس به يك بازآيد لرزان و گريان « 9 » شود . پرسند كى : ترا چه بوده است ؟ گويد : از « 10 » غيب ندايى درمىآيد . حرمان و خشيت مىدرآيد « 11 » ايمان و معرفت مىبشود « 12 » .
شعر
پر ز درد است اين دل از غمهاى من * يك نظر در وى كن اى مولاى من
من « 13 » نبينم در كرم همتاى تو * تو نيابى در گنه همتاى من
پا نهادم بر بساط دين تو * زو ملغزان روز مرگ اين پاى من
گاه رفتن در شهادت در مبند * اين زبان ناطق و گوياى من
هامش
( 1 ) - « ملكالموت آن را » ندارد
( 2 ) - + شد
( 3 ) - « و زارى كنان شد » ندارد
( 4 ) - ترا چه
( 5 ) - + درآمد علم و حكمت سود ندارد
( 6 ) - از « مىآيد و ولايت مىشود لقمان . . . » ندارد
( 7 ) - از « خرشيد چون برآيد . . . » ندارد
( 8 ) - + باشد
( 9 ) - + ترسان و نالان
( 10 ) - + مكنونات
( 11 ) - غيبت درمىآيد
( 12 ) - + نعوذ باللّه من ذلك
( 13 ) - چون