بيت
در هجر تو مى « 1 » بميرم اى مشكين خال * و ز وصل تو مى بدل بسوزم همه سال
پروانهء شمع را چنين باشد حال * در هجر بميرد و بسوزد ز وصال
پس گفت : يا يوسف مرا دستورى ده تا بر سر گور آبا و اجداد شوم ، و اگر « 2 » يك روز « 3 » مهلت يابم « 4 » در « 5 » بيت الاحزان « 6 » خود بنشينم « 7 » كى خاك آن خانه به آب ديدهء من الفتى « 8 » گرفته است . آن دو سه روز « 9 » به روزگار خود بنالم « 10 » . پس « 11 » يوسف را در كنار « 12 » گرفت و گفت : جان پدر بايد كى حرمت اين لطف « 13 » را كى ايزد « 14 » تعالى با تو كرده است نگاه دارى ، و در هيچ حالت او را نيازارى و عبادت او باز پس نگذارى « 15 » . نوحه « 16 » از ميان « 17 » فرزندان برآمد « 18 » و گفتند : يا پدر بازين « 19 » همه دولت و نعمت چشم ما با تو روشن بود ، اكنون مىروى و ما را مىگذارى . ما كى به تو رسيم « 20 » و تو كى با ما آيى .
شعر
أ ترحل عن حبيبك ثم تبكى * عزيزى « 21 » ما دعاك الى الفراق !
« 22 » كدام عيش بود كى مرگ آن را تيره نكرد ؟ و كدام دل « 23 » بود كى فراق آن را تيره « 24 » نكرد ؟ و كدام نعمت بود كى مرگ آن را پراكنده نكرد ؟ و كدام دل بود كى فراق آن را بغم آكنده نكرد ؟ و كدام ملك بود كى « 25 » ملكالموت
هامش
( 1 ) - از هجرانت
( 2 ) - + از مرگ
( 3 ) - « يك روز » ندارد
( 4 ) - باشد
( 5 ) - + آن
( 6 ) - + اندوهان
( 7 ) - خويش مىنشينم
( 8 ) - + دارد روزى دو سه
( 9 ) - از « گرفته است . . . » ندارد
( 10 ) - مىنالم
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - بر
( 13 ) - + و كرم
( 14 ) - ملك
( 15 ) - + فرزندان چون اين بشنيدند صيحه و
( 16 ) - فريادى
( 17 ) - + ايشان برخاست
( 18 ) - « فرزندان برآمد » ندارد
( 19 ) - بارين
( 20 ) - در متن : رسم
( 21 ) - حبيبى
( 22 ) - + لطيفه آن
( 23 ) - چشم
( 24 ) - خيره
( 25 ) - + مرگ او را