هرچ يوسف ديد در مصر از نعمت و دولت و ملك « 1 » و ولايت همه آن بود كى بكنعان در خواب به خيال ديده بود . پس « 2 » از آنك به خيال ديده « 3 » بود همه در ذل و محنت « 4 » بود ، و پس از « 5 » آنك بعيان ديده بود همه انس و لقا و راحت بود « 6 » . فردا بنده هرچ « 7 » در بهشت بعيان ببيند « 8 » همه آن باشد كى امروز « 9 » ببيان در كتاب شنيده « 10 » باشد . و لكن فرق بسيار « 11 » بود در ميان اين و آن « 12 » . پس از آنك در كتاب ببيان ديده « 13 » باشد « 14 » ، همه رنج و درد « 15 » و مرگ و عنا « 16 » و تكليف « 17 » باشد « 18 » . پس از آنك بهشت ببيند « 19 » همه روح و لطف و ديدار و لقا باشد .
لطيفه :
يوسف در خواب خيال سعادتى بديد ، اگر چه بسيارى رنج و خوارى كشيد لكن بر آن « 20 » ديده برسيد ،
« وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ . »
« 1 - » مؤمن در « 21 » دنيا از كتاب مولى صفت جنّت بشنيد ، اگر چه بسيار رنج و محنت بكشيد آخر بدان ملك « 22 » و نعمت « 23 » برسد « 24 » ، « انه كان وعد « 25 » ربه مأتيّا . »
قوله :
« وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ
« 26 »
. »
« 1 » خود « 27 » بر تخت نشست و پدر و خاله را بر تخت نشاند . و مراد ابويه « 28 » پدر و خاله است « 29 » . زيرا كى راحيل كى مادر يوسف بود در وقت ولادت ابن يامين مرده بود و يعقوب خواهر او را بخواسته بود « 30 » . و عرب خالت « 31 » باسم « 32 » مادر خوانند « 33 » ، همچنانك عمّ را باسم پدر بخوانند « 34 » .
هامش
( 1 ) - مملكت
( 2 ) - پيش
( 3 ) - بدان نرسيده
( 4 ) - + و خوارى
( 5 ) - آخر
( 6 ) - + هرچه
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - + از ناز و نعمت
( 9 ) - + همان
( 10 ) - ديده
( 11 ) - بسيار فرق
( 12 ) - + كه در بيان
( 13 ) - از « پس از آنك . . . » ندارد
( 14 ) - + در دنيا
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - درد
( 17 ) - + و عنا
( 18 ) - + و در بهشت
( 19 ) - از « پس از آنكه . . . » ندارد
( 20 ) - آخر بدان
( 21 ) - + دار
( 22 ) - مملكت
( 23 ) - + بهشت
( 24 ) - برسيد
( 25 ) - وعده
( 26 ) - از « قوله و رفع . . . » ندارد
( 27 ) - يوسف
( 28 ) - بابويه
( 29 ) - بود
( 30 ) - بخواست
( 31 ) - در متن : خوالته !
( 32 ) - بنام
( 33 ) - خواند
( 34 ) - خواند دليله قوله تعالى نعبد
( 1 - ) سورهء يوسف / 101