كرد و گفت ؛ اين چنين بندهاى كى تو مىگويى زود بود كى جان « 1 » از او بردارم .
ادريس « 2 » در ميان پر فرشته مىشنيد « 3 » . فرشته خواست كى او را خبر دهد . چون در او نگاه كرد ملكالموت « 4 » جان او برداشته بود . آن فرشته پر بگسترانيد . ادريس مرده از ميان پر او فروافتاد . « 5 » فرشته بر بالين او نشست و لاوه و زارى كردن گرفت .
گفت « 6 » : بار خدايا من « 7 » بفرمان تو او را « 8 » به آسمان آوردم تا عجايب ملكوت ببيند .
چون به دنيا « 9 » رود روى به راه طاعت و رهبت و رغبت و جهد كند ، و طاعت « 10 » زيارت كند . تو او را جان برداشتى و مرده « 11 » پيش من فروگذاشتى « 12 » . بار خدايا اگر مرا در پيش تو قدرى هست « 13 » او را زنده گردانى « 14 » و به مقصود و مراد خود برسانى « 15 » .
ملك « 16 » تعالى دعاى آن فرشته در باب « 17 » او اجابت كرد و در زمان او را زنده كرد .
ادريس برخاست « 18 » و گفت : درد مرگ چشيدم و الم جان كندن بديدم . مرا به دوزخ بگذران تا انكال و اهوال او نيز ببينم تا چون روى به راه طاعت « 19 » و عبادت كنم جهد و جدّ خود زيادت « 20 » كنم . آن فرشته او را به دوزخ بگذرانيد گفت « 21 » : به بهشتم درآر « 22 » تا آثار « 23 » نعيم و ثمار آن ببينم ، به اميد آن « 24 » طاعت بيفزايم . آن فرشته دستورى خواست ، پس به بهشتش درآورد « 25 » . ادريس « 26 » چون بهشت را بديد دست در شاخ « 27 » طوبى زد و در سايهء آن بنشست . فرشته گفت : اكنون بدرآى تا به دنيا « 28 » رويم .
ادريس « 29 » گفت : نيايم . پس گفت « 30 » : آنچ ملك تعالى « 31 » تقدير كرده است كى در باب
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - « مىشنيد » ندارد
( 4 ) - « ملكالموت » ندارد
( 5 ) - + آن
( 6 ) - همىكرد و مىگفت
( 7 ) - + او را
( 8 ) - « او را » ندارد
( 9 ) - + شود در طاعت تو
( 10 ) - از « رود روى به راه . . . » ندارد
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - است
( 14 ) - گردان
( 15 ) - خويش برسان
( 16 ) - حق
( 17 ) - « در باب او » ندارد
( 18 ) - در متن : برخواست
( 19 ) - « روى به راه طاعت » ندارد
( 20 ) - جدوجهد بيشتر
( 21 ) - + اكنون
( 22 ) - اندر
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - + در
( 25 ) - به بهشت درآوردش چون
( 26 ) - ندارد
( 27 ) - ميانهء درخت
( 28 ) - بدار دنيا
( 29 ) - ندارد
( 30 ) - « پس گفت » ندارد
( 31 ) - + در باب آدمى