برداشتند و علم دولت ايشان برافراشتند . ادريس را تا به جنت برداشتند « 1 » ،
« وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا . »
« 1 - » عيسى را تا با آسمان سمعت « 2 » برداشتند « 3 » ،
« بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ . »
« 2 - » يعقوب را يوسف « 4 » بر تخت ولايت خود « 5 » برداشت « 6 » ،
« وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ . »
« 3 - »
اول گفتيم كى ادريس را تا به جنّت برداشتند ؛ و آن چنان بود كى او از فرشتهاى التماس كرد كى مرا به آسمان ببر « 7 » تا لختى از « 8 » عجايب ملكوت ببينم تا در ديدار « 9 » آن مرا عبرتى باشد ، و در آن عبرت مرا در حال خود « 10 » فكرتى باشد و انابتى باشد « 11 » . و آن آن فرشته بود كى بر فلك موكل بود و دوست ادريس « 12 » بود .
گفت : يا ادريس هر چند كى تو دوست منى و لكن ما را زهرهء آن نباشد كى بىامر ربانى كارى كنيم تا از ملك تعالى دستورى خواهيم « 13 » . پس از ملك تعالى دستورى خواست و او « 14 » . را در ميان پر خود پنهان كرد و به آسمان « 15 » برد ، و در آسمان « 16 » مىگردانيد . ادريس از ميان پر او مىنگريد « 17 » و عجايبها مىديد . چون به آسمان چهارم رسيد شخصى ديد مهيب بر كرسى نشسته سر در پيش افگنده و گره بر پيشانى زده . پرسيد اين « 18 » كيست ؟ گفت : « 19 » ملكالموت عليه السّلم « 20 » . گفت : بپرس تا از عمر من چند مانده است « 21 » . آن فرشته نزديك او آمد [ 145 ب ] و گفت : مرا در « 22 » زمين دوستى است نام او ادريس ، پيغمبرى « 23 » با مجاهدت « 24 » و نيكوخصال « 25 » و بسيارى طاعت « 26 » . در جريدهء خود نگاه كن تا از عمر او چند مانده است ؟ ملكالموت نگاه
هامش
( 1 ) - برافراشتند قوله تعالى
( 2 ) - در متن : « تا به آسمان » ندارد . باسعت
( 3 ) - + قوله تعالى
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - برداشتند
( 7 ) - بريد
( 8 ) - « لختى از » ندارد
( 9 ) - ديدن
( 10 ) - خويش
( 11 ) - « و انابتى باشد » ندارد
( 12 ) - + پيغمبر
( 13 ) - نيابيم
( 14 ) - ادريس
( 15 ) - به آسمانش
( 16 ) - آسمانش
( 17 ) - مىنگريست
( 18 ) - آنكس
( 19 ) - + آن
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - باقيست
( 22 ) - درين
( 23 ) - پيغمبر است
( 24 ) - « با مجاهدت » ندارد
( 25 ) - « نيكوخصال » ندارد
( 26 ) - + است
( 1 - ) سورهء مريم / 58
( 2 - ) سورهء نسا / 156
( 3 - ) سورهء يوسف / 101