لطيفه :
يوسف اگر چه كريم بود بندهاى نيازمند [ بود ] « 1 » و آن كرم او مجازى بود نه حقيقت . يوسف و اكرم مجازى بندگان خود را آزاد كرد و خلعت داد . ملك تعالى و اكرم حقيقتى از فضل خود « 2 » كى پسندد كى امّت محمّد را « 3 » در ديدار او بگيرد و عقوبت « 4 » كند « 5 » .
حكايت
على بن الموفق گفت « 6 » : مرا همسايهاى بود دلير و گناهكار و مولع « 7 » بفسق « 8 » و فساد « 9 » و آزار ملك جبّار « 10 » ، در غيبت « 11 » ما از دار دنيا بيرون شد . چون من وا خانه رسيدم « 12 » سه روز بود تا از دار « 13 » دنيا رحلت كرده بود . با خود گفتم كى اكنون كى از نماز و از تشييع « 14 » جنازهاش « 15 » محروم ماندم و از براى « 16 » حق همسايگى « 17 » را ساعتى بر سر تربت او رسيدم « 18 » ، سورتى دو از قرآن « 19 » بخواندم . خوابى بر من درآمد . آن « 20 » جوان را ديدم « 21 » در خواب « 22 » كى به تبخترى « 23 » تمام مىخراميد « 24 » .
تاجى مرصع بر سر « 25 » و حلّهء سبز اندر بر . بازو « 26 » گفتم : ملك تعالى با تو چه كرد ؟
گفت : مرا در كنف كرم « 27 » خويش « 28 » فروآورد . گفتم : بچه معاملت « 29 » ؟ گفت : مرا معاملتى نبود كى آن سبب رحمت شدى « 30 » ، و لكن مرا چون « 31 » در گور نهادند و اقارب و خويشان بر سر گور من نشسته بودند ، فرشتگان عذاب درآمدند با
هامش
( 1 ) - در متن : ندارد
( 2 ) - + كى روا دارد و
( 3 ) - + عليه افضل الصلوات و اكمل التحيات عقوبت كند
( 4 ) - مؤاخذه
( 5 ) - + و از معصيت آزاد نكند
( 6 ) - گويد
( 7 ) - + بود
( 8 ) - بر فسق
( 9 ) - + و نابكارى
( 10 ) - « و آزار ملك جبار » ندارد
( 11 ) - من
( 12 ) - آمدم
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - « جنازهاش » ندارد
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - + بازماندم بارى
( 18 ) - روم چون بر سر تربت وى رفتم دو سه
( 19 ) - « دو از قرآن » ندارد
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - + ديدم
( 23 ) - بنشاط
( 24 ) - همىخراميدى
( 25 ) - + نهاده
( 26 ) - با او
( 27 ) - ندارد
( 28 ) - خود
( 29 ) - + فرود آورد
( 30 ) - بودى
( 31 ) - چون مرا