تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨

لطيفه :

يوسف اگر چه كريم بود بنده‌اى نيازمند [ بود ] « 1 » و آن كرم او مجازى بود نه حقيقت . يوسف و اكرم مجازى بندگان خود را آزاد كرد و خلعت داد . ملك تعالى و اكرم حقيقتى از فضل خود « 2 » كى پسندد كى امّت محمّد را « 3 » در ديدار او بگيرد و عقوبت « 4 » كند « 5 » .

حكايت

على بن الموفق گفت « 6 » : مرا همسايه‌اى بود دلير و گناهكار و مولع « 7 » بفسق « 8 » و فساد « 9 » و آزار ملك جبّار « 10 » ، در غيبت « 11 » ما از دار دنيا بيرون شد . چون من وا خانه رسيدم « 12 » سه روز بود تا از دار « 13 » دنيا رحلت كرده بود . با خود گفتم كى اكنون كى از نماز و از تشييع « 14 » جنازه‌اش « 15 » محروم ماندم و از براى « 16 » حق همسايگى « 17 » را ساعتى بر سر تربت او رسيدم « 18 » ، سورتى دو از قرآن « 19 » بخواندم . خوابى بر من درآمد . آن « 20 » جوان را ديدم « 21 » در خواب « 22 » كى به تبخترى « 23 » تمام مىخراميد « 24 » . تاجى مرصع بر سر « 25 » و حلّهء سبز اندر بر . بازو « 26 » گفتم : ملك تعالى با تو چه كرد ؟ گفت : مرا در كنف كرم « 27 » خويش « 28 » فروآورد . گفتم : بچه معاملت « 29 » ؟ گفت : مرا معاملتى نبود كى آن سبب رحمت شدى « 30 » ، و لكن مرا چون « 31 » در گور نهادند و اقارب و خويشان بر سر گور من نشسته بودند ، فرشتگان عذاب درآمدند با
هامش
( 1 ) - در متن : ندارد ( 2 ) - + كى روا دارد و ( 3 ) - + عليه افضل الصلوات و اكمل التحيات عقوبت كند ( 4 ) - مؤاخذه ( 5 ) - + و از معصيت آزاد نكند ( 6 ) - گويد ( 7 ) - + بود ( 8 ) - بر فسق ( 9 ) - + و نابكارى ( 10 ) - « و آزار ملك جبار » ندارد ( 11 ) - من ( 12 ) - آمدم ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - « جنازه‌اش » ندارد ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - + بازماندم بارى ( 18 ) - روم چون بر سر تربت وى رفتم دو سه ( 19 ) - « دو از قرآن » ندارد ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - + ديدم ( 23 ) - بنشاط ( 24 ) - همىخراميدى ( 25 ) - + نهاده ( 26 ) - با او ( 27 ) - ندارد ( 28 ) - خود ( 29 ) - + فرود آورد ( 30 ) - بودى ( 31 ) - چون مرا