تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
نشدى « 1 » . ديگر « 2 » از نسل تو هيچ پيغامبرى نباشد .

اشارت :

يوسف يك بىحرمتى كرد « 3 » نور نبوّت از صلب او جدا شد . و آدم يك بىحرمتى كرد « 4 » نعمت بهشت ازو جدا شد . اى « 5 » كسى كى همه عمر با پدر و مادر « 6 » بىحرمتى كنى « 7 » و با خداى « 8 » اكبر « 9 » بىمروّتى كنى « 10 » و با خلق او بىرحمتى كنى « 11 » ، مىنترسى « 12 » كى گاه رحلت « 13 » معرفت از تو « 14 » جدا شود « 15 » ، آنگه اسير و بيچاره بمانى « 16 » . بيت
اى آنكه همى تو روز و شب در گنهى * پيوسته به كار « 17 » فاسقان مىپنهى
گر زانك قدم ازين به بيرون ننهى * دين در نفس « 18 » پسين تو بر باد « 19 » دهى
« 20 » و روايتى ديگر آنست كى چون يعقوب پياده شد . يوسف نيز پياده شد . چون بهم رسيدند دست در گردن يكديگر « 21 » آوردند و هر دو بىهوش شدند . در نظارهء حال « 22 » و درد و جدائيشان « 23 » غريو از لشكر برآمد . چون به هوش بازآمدند يعقوب گفت : جان پدر چهل « 24 » سال است تا رخسارهء « 25 » من در فراق « 26 » تو از آب ديده خشك نگشته است . در اين چهل « 27 » سال نتوانستى كى رقعه‌اى به من فرستادن « 28 » تا من از حيات تو خبر داشتمى « 29 » . [ 144 ب ] يوسف دست در بغل كرد و دسته‌اى نامه بيرون آورد و گفت : يا پدر هرگه كى در فرقت « 30 » بىطاقت گشتمى قلم كاغذ برداشتمى تا به تو نامه نويسم « 31 » .
هامش
( 1 ) - نگشتى ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - بكرد ( 4 ) - بكرد و يك بىمروتى بكرد ( 5 ) - + آن ( 6 ) - مادر و پدر ( 7 ) - مىكنى ( 8 ) - خداوند ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - مىكنى ( 11 ) - مىكنى ترسم ( 12 ) - « مىنترسى » ندارد ( 13 ) - + ايمان و ( 14 ) - خود ( 15 ) - بينى ( 16 ) - از « آنگه اسير . . . » ندارد ( 17 ) - در متن : بكارى ( 18 ) - در متن : + باز ( 19 ) - در متن : بباد ( 20 ) - + قصه ( 21 ) - + در ( 22 ) - + ايشان ( 23 ) - « و درد جدائيشان » ندارد ( 24 ) - هشتاد ( 25 ) - + پدر ( 26 ) - « من در فراق » ندارد ( 27 ) - هشتاد ( 28 ) - فرستادى ( 29 ) - يافتمى و چندين به راه جزع شتافتمى ( 30 ) - فراق ( 31 ) - + و داستان احوال خود پيدا كنم چون سطرى چون بنوشتمى