تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
رسيدند ايوان او « 1 » ديدند بلؤلؤ و حرير در گرفته و به ديبا « 2 » آراسته . متعجّب بماندند « 3 » . در ساعت ندا آمد :
« ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ . »
« 1 - » اين همه تعجّب چيست ؟ زيرا كى « 4 » اين همه آثار زيور « 5 » و زينت « 6 » درگاه است « 7 » . در رويد تا جمال و زينت پيشگاه ببينيد . « 8 » چون « 9 » بندگان سر از لحد بردارند ، از منازل آفت و شدّت بگذرند « 10 » و در صحراى قيامت حاضر آيند « 11 » . خود را بينند از محنت گور آسوده و از آلايش جرم و گناهان « 12 » زدوده و علم نجات و دولت برافراشته « 13 » . هزاران اعلام « 14 » سعادت بر در آن بداشته به صد هزار « 15 » رنگ و نقش بنگاشته ، متعجّب بمانند . مى ندايى درآيد :
« ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ . »
« 2 - » گويند : اين همه تعجّب چيست : آنچ ديدى « 16 » نقش و رنگ « 17 » درگاهست . در رويد تا جمال و جلال پادشاه ببينيد .

قصه :

پس « 18 » چون يعقوب نزديك رسيد ، از ميلى راه با جملهء « 19 » قوم « 20 » پياده شد . آورده‌اند كى يوسف پياده نشد نه از بهر اهانت را . بلك از بهر عرض جاه و مثابت را . « 21 » جبرئيل آمد و گفت : يا يوسف دست بگشاى يوسف پنجه را پهن باز كرد . نورى از ميان انگشتان او بپريد . پرسيد كى : اين چيست ؟ گفت : اين نور نبوّت است « 22 » كى از صلب تو جدا شد و از سرانگشتان تو رها شد برين بىحرمتى كى تو كردى . از بهر « 23 » آنك چون پدر « 24 » پياده شد ، تو نيز پياده
هامش
( 1 ) - ايوانى را ( 2 ) - « در گرفته و به ديبا » ندارد ( 3 ) - + همى ( 4 ) - « زيرا كى » ندارد ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - + چيست ( 7 ) - « درگاه است » ندارد ( 8 ) - + اشارت ( 9 ) - همچنين فردا كى ( 10 ) - بگذارند ( 11 ) - شوند ( 12 ) - گناه ( 13 ) - + و صراط و دوزخ باز پس گذاشته تا بدر بهشت همىشوند ايوان بهشت ببينند افراشته هزاران ( 14 ) - در متن : هزار عالم ( 15 ) - هزاران ( 16 ) - اين كه ديديد ( 17 ) - رنگ و نقش ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - + خود ( 21 ) - + پس ( 22 ) - بود ( 23 ) - در وقت ( 24 ) - پدرت ( 1 - ) سورهء يوسف / 100 ( 2 - ) سورهء حجر / 46