دوزخ آزاد « 1 » كن . در ساعت جبرئيل « 2 » آمد از حضرت رب العالمين « 3 » و گفت : يا نبىاللّه جبّار عالمت « 4 » سلام مىكند و مىگويد : دعاى تو شنيدم و نياز تو به خود ديدم « 5 » و به شفاعت تو آن جفا از ايشان در گذاشتم و ترا ثواب صابران ارزانى « 6 » داشتم .
« 7 » قوم خود را جمع كن و با خود « 8 » ببر و بمصر شو « 9 » تا چندان كى در فراق يوسف محنت ديدهاى صد چندان در وصال او راحت بينى .
يعقوب قوم خويش جمع كرد - گروهى گويند : چهارصد تن « 10 » بودند . و بعضى گويند : سيصد تن « 11 » بودند . و بعضى گويند : هفتاد و دو تن بودند - چون به دو منزلى بمصر رسيدند يهودا را از پيش بفرستاد « 12 » تا يوسف را خبر داد « 13 » .
يوسف چون خبر آمدن پدر « 14 » بشنيد بفرمود تا شهر را بياراستند . برخاست « 15 » با هشتصد هزار سوار « 16 » غلام و خدم و حشم خود باستقبال پدر آمد . ريّان بن الوليد بر راست او مىآمد و [ 144 الف ] وزيران بر چپ او مىآمدند . احبار و علماى مصر در پيش به حاجبى مىآمدند . جبّار عالم از يك منزل راه حجاب از ديدهء يعقوب برداشت تا جمال « 17 » يوسف بر مثال ماه چهارده شبه « 18 » در ميان آن همه غبار و ظلمت بديد « 19 » .
لطيفه :
« 20 » خوشا روزا كى آن روز بود . ايّام فراق « 21 » گذشته « 22 » و روزگار وصلت درآمده « 23 » . شب هجران به پايان رسيده « 24 » صبح وصال بردميده « 25 » . دلها به مهر و « 26 » وفا آراسته « 27 » و عداوت از دلها « 28 » برخاسته « 29 » . چون به دروازهء مصر
هامش
( 1 ) - دوزخشان رها
( 2 ) - امين از حضرت رب العالمين بيامد
( 3 ) - « حضرت رب العالمين » ندارد
( 4 ) - عالم
( 5 ) - بديدم
( 6 ) - به ارزانى
( 7 ) - + اكنون
( 8 ) - + بمصر
( 9 ) - « و بمصر شو » ندارد
( 10 ) - كس
( 11 ) - كس
( 12 ) - بفرستادند
( 13 ) - + از آمدن پدر چون يوسف خبر
( 14 ) - از « يوسف چون . . . » ندارد
( 15 ) - در متن :
برخواست
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - از « بر مثال ماه . . . » ندارد
( 19 ) - مىديد كه بر مثال ماه مىآمد
( 20 ) - + اى
( 21 ) - فرقت
( 22 ) - + بود
( 23 ) - + بود
( 24 ) - + بود
( 25 ) - بدميده بود
( 26 ) - از بهر
( 27 ) - + بود و كين
( 28 ) - سينها
( 29 ) - در متن : برخواسته