تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 644

مساهمون:

ص٦٤٤
دوزخ آزاد « 1 » كن . در ساعت جبرئيل « 2 » آمد از حضرت رب العالمين « 3 » و گفت : يا نبىاللّه جبّار عالمت « 4 » سلام مىكند و مىگويد : دعاى تو شنيدم و نياز تو به خود ديدم « 5 » و به شفاعت تو آن جفا از ايشان در گذاشتم و ترا ثواب صابران ارزانى « 6 » داشتم . « 7 » قوم خود را جمع كن و با خود « 8 » ببر و بمصر شو « 9 » تا چندان كى در فراق يوسف محنت ديده‌اى صد چندان در وصال او راحت بينى . يعقوب قوم خويش جمع كرد - گروهى گويند : چهارصد تن « 10 » بودند . و بعضى گويند : سيصد تن « 11 » بودند . و بعضى گويند : هفتاد و دو تن بودند - چون به دو منزلى بمصر رسيدند يهودا را از پيش بفرستاد « 12 » تا يوسف را خبر داد « 13 » . يوسف چون خبر آمدن پدر « 14 » بشنيد بفرمود تا شهر را بياراستند . برخاست « 15 » با هشتصد هزار سوار « 16 » غلام و خدم و حشم خود باستقبال پدر آمد . ريّان بن الوليد بر راست او مىآمد و [ 144 الف ] وزيران بر چپ او مىآمدند . احبار و علماى مصر در پيش به حاجبى مىآمدند . جبّار عالم از يك منزل راه حجاب از ديدهء يعقوب برداشت تا جمال « 17 » يوسف بر مثال ماه چهارده شبه « 18 » در ميان آن همه غبار و ظلمت بديد « 19 » .

لطيفه :

« 20 » خوشا روزا كى آن روز بود . ايّام فراق « 21 » گذشته « 22 » و روزگار وصلت درآمده « 23 » . شب هجران به پايان رسيده « 24 » صبح وصال بردميده « 25 » . دلها به مهر و « 26 » وفا آراسته « 27 » و عداوت از دلها « 28 » برخاسته « 29 » . چون به دروازهء مصر
هامش
( 1 ) - دوزخشان رها ( 2 ) - امين از حضرت رب العالمين بيامد ( 3 ) - « حضرت رب العالمين » ندارد ( 4 ) - عالم ( 5 ) - بديدم ( 6 ) - به ارزانى ( 7 ) - + اكنون ( 8 ) - + بمصر ( 9 ) - « و بمصر شو » ندارد ( 10 ) - كس ( 11 ) - كس ( 12 ) - بفرستادند ( 13 ) - + از آمدن پدر چون يوسف خبر ( 14 ) - از « يوسف چون . . . » ندارد ( 15 ) - در متن : برخواست ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - از « بر مثال ماه . . . » ندارد ( 19 ) - مىديد كه بر مثال ماه مىآمد ( 20 ) - + اى ( 21 ) - فرقت ( 22 ) - + بود ( 23 ) - + بود ( 24 ) - + بود ( 25 ) - بدميده بود ( 26 ) - از بهر ( 27 ) - + بود و كين ( 28 ) - سينها ( 29 ) - در متن : برخواسته