بر « 1 » گرفت و بر كنار خود نهاد ، و « 2 » آب بر روى ايشان مىزد . چون به هوش باز « 3 » آمدند پيرزن چشم بازكرد خود « 4 » را ديد با جمال فرزند بينا شده « 5 » ، دست به حضرت برداشت و گفت : « يا قديم « 6 » الاحسان و الافضال منّ عليه كما مننت على بالوصال . » گفت : بار خدايا چون فرزند من به من رسيد فرزند « 7 » او را نيز به دو رسان ، و چنان كه چشم من به ديدار فرزند « 8 » بينا كردى ، چشم او نيز به ديدار يوسف روشن كن « 9 » .
پس بشير در شهر رفت . بدر خانهء يعقوب رسيد « 10 » . او را ديد در بيت الاحزان « 11 » سر فروبرده ، گفت : « 12 » [ 142 ب ] سر بردار كى ايام محنت بسر آمد و وقت روح و راحت درآمد . يعقوب سر برآورد . بشير آن « 13 » پيراهن بر روى او افگند . در ساعت « 14 » چشمش كى نابينا بود « 15 » بينا شد ، تن ناتوانش توانا شد ، ضعف و پيرى ازو جدا شد . راست قد و برنا شد . يعقوب بخنديد و نعره بركشيد « 16 » . اسباط گرد او در « 17 » آمدند و گفتند : تا اكنون بانگ و ناله و زارى « 18 » شنيديم ، اكنون مى آواز خنده و شادى مىشنويم . چه بوده است ؟ يعقوب « 19 » گفت : در نگريد تا ببينيد .
چون درو « 20 » نگاه كردند ، يعقوب را ديدند با چشم بينا و با تن توانا . رخسارهء زرد « 21 » او چون ماه شده ، موى سپيد او سياه شده . بازو « 22 » گفتند : اى يعقوب اين همه « 23 » توى « 24 » ؟ گفت : نه آن يعقوب بود و نه اين يعقوب است . آنك اول « 25 » ديدى صفت غيرت حق بود ، و اين كى امروز مىبينى « 26 » صفت عنايت حق است . اين آنست كى
هامش
( 1 ) - + كنار
( 2 ) - « بر كنار خود نهاد و » ندارد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - چشم
( 5 ) - + بعد از ناتوانى توانا شده بعد از پيرى جوان شده
( 6 ) - دائم
( 7 ) - آن
( 8 ) - فرزندم
( 9 ) - بينا گردان
( 10 ) - شد
( 11 ) - + نشسته
( 12 ) - + يا پيغمبر خدا
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - + چشم نابيناش
( 15 ) - « چشمش كى نابينا بود » ندارد
( 16 ) - بزد
( 17 ) - « او در » ندارد
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - + بر پاى خاست و
( 20 ) - « چون درو » ندارد
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - با وى
( 23 ) - + از چيست
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - دى
( 26 ) - مىبينيد