تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
من گفتم :
«
« 1 »
وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ . »
« 1 - » دانستم كى اگر خداوند به حكم غيرت براند به حكم عنايت بخواند . اگر روزى ضربت زند روزى خلعت دهد « 2 » .

لطيفه :

از يعقوب تا به يوسف هشتاد فرسنگ زمين « 3 » بود . هشتاد سال برآمد ، بقولى كى « 4 » هرگز خبر « 5 » نيامد « 6 » . اين چنين « 7 » چرا بود ؟ زيرا كى آن روز فراق بود و امروز « 8 » روز وصال است « 9 » . چون روز فراق « 10 » درآيد همه اسباب كشف حجاب گردد . و چون روز « 11 » وصلت درآيد همه حجابها كشف گردد « 12 » . همچنين بنده « 13 » پنجاه سال عمر مىبگذراند « 14 » و از احوال « 15 » زلّت و ضالت « 16 » معاصى « 17 » خود غافل بود « 18 » ، چون نفس « 19 » به يكى بازآيد « 20 » ديده باز كند . هرچ در آن پنجاه سال كرده باشد در پيش چشم او حاصل « 21 » بود . عجب بماند ، گويد : « 22 » آن همه بىخبرى چه بود و درين وقت اين همه بينايى « 23 » چيست ؟ فرشته‌اى « 24 » بيايد و در گوش او گويد : « ذلك « 25 » يوم الخفية و هذا يوم الرؤية ، ذلك « 26 » يوم المهلة و هذا يوم الحسرة . » گويد : آن روز روز « 27 » پوشيدگى بود و امروز روز كشف « 28 » است ، و آن « 29 » روز « 30 » روز مهلت « 31 » بود و امروز روز حسرت است و بيدارى « 32 » ، « يوم تبلى السرائر « 33 » . »

لطيفه :

دو كار اعجب « 34 » از برادران يوسف پيدا شد . يك روز « 35 » حسد
هامش
( 1 ) - + انى ( 2 ) - در متن : دهند ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - « بقولى كى » ندارد ( 5 ) - + او نشنيد آن روز كى كاروان از مصر بدر مىآمد از هشتاد فرسنگ بوى يوسف بشنيد ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - اين روز ( 9 ) - بود ( 10 ) - وقت فرقت ( 11 ) - وقت ( 12 ) - شود . اشارت ( 13 ) - + بيچاره ( 14 ) - بگذارد ( 15 ) - + معاصى ( 16 ) - + خيانت ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - باشد ( 19 ) - + او باز يكى ( 20 ) - « به يكى باز » ندارد ( 21 ) - حاضر ( 22 ) - + در آن وقت ( 23 ) - بيدارى ( 24 ) - فريشته ( 25 ) - ذاك ( 26 ) - ذاك ( 27 ) - + ستر و ( 28 ) - + و نهفتگى ( 29 ) - دى ( 30 ) - ندارد ( 31 ) - + و يارى ( 32 ) - و بيدارى است ( 33 ) - « يوم تبلى السرائر » ندارد ( 34 ) - ندارد ( 35 ) - يكى روز حسرت بود ( 1 - ) سورهء يوسف / 97