عشق « 1 » فرياد بيشتر « 2 » مىكرد « 3 » ، « فان قيل : لم قال يجد ريح يوسف [ 142 الف ] و لم يقل ريح قميصه « 4 » . » گوييم از بهر آنك « 5 » پيراهن واسطه بود ، و عاشق هرگز ميان خود و معشوق واسطه نبيند .
حكايت
بايزيد « 6 » رحمة اللّه عليه مىگويد « 7 » جمال « 8 » اين حضرت را عاشقانند و در معشوق خود چنان نگرانند ، كى اگر يك لحظه كشف ايشان حجاب و حرمان شود ، ايمان و صدق ايشان همه كفر و طغيان شود . پسر حلاج مىگفت « انا الحق » با وى گفتند : اين رمزى است كى بر هر كسى مشتبه شود ، بارى در ميان آر و بگوى « انا بالحق » تا اشتباه برخيزد . گفت : سى سال است كى مجاهدت كردم تا حجاب دنيا و عقبى از ميان « 9 » برداشتم ، اكنون « 10 » حجاب حرفى باز « 11 » در ميان آرم .
ما اوييم و او ماست . عاشق را قدم در راه دورى « 12 » نهادن خطاست .
بيت
خرشيد به مه نماند « 13 » و مه نه به تو * جويان توم همه شب و ره نه به تو
گر فرق كنى « 14 » كى نيك گردى « 15 » بايد * مشغول به خود باشد « 16 » وانگه نه به تو
قصه :
پس « 17 » چون بشير به دو منزلى بكنعان « 18 » رسيد از پيش بيامد و يهودا بازو « 19 » موافقت كرد . و چون به دروازهء كنعان رسيد ، زنى را ديد « 20 » پير و ضعيف « 21 » و بيمار و نحيف « 22 » و به چشم نابينا « 23 » و بتن ناتوان « 24 » . مىگفت و مىناليد « 25 » : « يا غياث -
هامش
( 1 ) - « و در عشق » ندارد
( 2 ) - بيش
( 3 ) - + اگر گويند چرا گفت بوى يوسف مىآيد و نگفت بوى پيراهن يوسف مىآيد
( 4 ) - از « فان قيل . . . » ندارد
( 5 ) - زيرا كه
( 6 ) - + بسطامى
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - « از ميان » ندارد
( 10 ) - + باز
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - روى
( 13 ) - خورشيد بما ماند و
( 14 ) - كنم
( 15 ) - دردى دارم
( 16 ) - بفرق باشم
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - منزل كنعان
( 19 ) - نيز با وى
( 20 ) - ديدند
( 21 ) - + شده
( 22 ) - + گشته
( 23 ) - + شده
( 24 ) - + گرديده
( 25 ) - « و مىناليد » ندارد