المستغيثين اغثنى . » گفت « 1 » : اى فرياد رس بيچارگان تا كى ازين « 2 » درد و غم هجران .
چون بشير آن را بشنيد رقتى « 3 » در دلش « 4 » آمد . گفت : اى ضعيفه ترا چه رسيده است ؟ گفت : دردى كى مراست « 5 » ازين « 6 » سختر كراست « 7 » . گفت : آن چه دردست ؟
گفت : يكى غم نان « 8 » و ديگر درد هجران « 9 » . بشير دست فراز كرد و پارهاى زر به دو داد . گفت : وقتى بدين قناعت كن تا ملك « 10 » آن غم ديگر « 11 » كفايت كند . پس پير زن « 12 » پرسيد كى از كجا مىآيى بدين خوشبويى ؟ گفت : از مصر مىآييم و پيش يعقوب شويم « 13 » . گفت : پيش « 14 » اين پيغمبر بىرحمت مىشويد « 15 » ؟ گفت : با تو چه بىرحمتى كرد ؟ گفت : آنك فرزند دو سالهء مرا « 16 » از من جدا كرد ، و مرا به هجران « 17 » او مبتلا كرد . گفت : فرزند ترا چه كرد ؟ گفت : بفروخت . گفت « 18 » :
كجايش بردند « 19 » ؟ گفت بجانب مصر . گفت : چند سال « 20 » است تا تو ازو و او « 21 » از تو جدا گشت « 22 » ؟ گفت : چهل سال « 23 » . گفت : نامش چه بود ؟ گفت : بشير . گفت :
درين چهل « 24 » سال ازو خبرى « 25 » نشنيدى ؟ گفت : « 26 » درين چهل سال هيچ خبر نشنيدم « 27 » و لكن درين ساعت بوى او مىشنوم . بشير چون اين بشنيد « 28 » از اشتر فروآمد و گفت : اينك من آن بشيرم « 29 » ، انده مدار « 30 » كى با تو رسيدم . دست به گردن « 31 » يكديگر درآوردند « 32 » و هر دو بىهوش بيفتادند . يهودا سر ايشان
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - « اين » ندارد
( 3 ) - + و شفقتى
( 4 ) - + پديد
( 5 ) - مرا درديست كى كس را
( 6 ) - آن درد نيست
( 7 ) - « سختر كراست » ندارد
( 8 ) - هجران
( 9 ) - غم نان
( 10 ) - + تعالى
( 11 ) - ديگرت
( 12 ) - « پيرزن » ندارد
( 13 ) - مىروم
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - « مىشويد » ندارد
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - فراق
( 18 ) - + كجا فروخت
( 19 ) - « كجايش بردند » ندارد
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - « تو از او واو » ندارد
( 22 ) - غايب شده است
( 23 ) - هشتاد سال است
( 24 ) - هشتاد
( 25 ) - هيچ خبر
( 26 ) - + نه
( 27 ) - از « درين چهل . . . » ندارد
( 28 ) - « چون آن بشنيد » ندارد
( 29 ) - بشير توام
( 30 ) - + كه من آن بشير توام
( 31 ) - + او درآورد
( 32 ) - « يكديگر درآوردند » ندارد