تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 632

مساهمون:

ص٦٣٢
كس باشى كى در راه امر « 1 » منت عصيان باشد « 2 » ؟ خاطر هدهد را از عنايت الهيّت « 3 » مدد آمد ، گفت : تو چه ملك باشى كى ملك « 4 » ترا به غيبت چون منى نقصان باشد ؟ سليمان عاجز شد ، دانست كى نه از خود مىگويد بلك بمدد الهام حق « 5 » مىگويد « 6 » ، و مرا جواب الزام او نباشد . گفت : من « 7 » در باب تو نذر كرده‌ام « 8 » كى ترا بيازارم . گفت : چه نذر كرده‌اى ؟ گفت : آنك ترا عذاب كنم و يا بكشم . گفت : مرا عذاب مكن كى تعذيب كار ظالمان باشد . و مكش كى كشتن « 9 » كار قتالان باشد . گفت : پس چكنم ؟ گفت : بنواز و خلعت ده « 10 » كى تو كريمى « 11 » و اين خوى و طبع كريمان است « 12 » . سليمان را اين سخن خوش آمد . انگشت بر سر او نهاد . در وقت تاج هدهد پيدا شد .

نكته « 13 » :

مرغى كى سليمان را بكرم بستايد ، سليمان او را خلعت و تاج [ 141 ب ] دهد . مؤمنى كى پنجاه سال « 14 » ملك را « 15 » در مقام عبادت به وصف كريمى و رحيمى « 16 » و شكورى « 17 » مىستايد ، چه عجب اگر نفس واپسين « 18 » گناهان او را به تاراج دهد « 19 » . آن تاج هدهد دادهء سليمان است ، و ايمان مؤمن دادهء رحمن است . اگر همه عالميان « 20 » خواهند آن تاج هدهد بستانند نتوانند . آنچ دادهء سليمان است خلق نتوانند كى « 21 » بستانند . آنك دادهء رحمن است ديو « 22 » كى تواند « 23 » كى ازو جدا كند « 24 » . سليمان گفت : يا هدهد سخنت « 25 » همه حكمت است ، و نذر من در باب تو قتل
هامش
( 1 ) - + و فرمان ( 2 ) - بود ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - مملكت ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - + گفت يا هدهد اين نه تو مىگويى كه او مىگويد ( 7 ) - « گفت من » ندارد ( 8 ) - كردم ( 9 ) - قتل ( 10 ) - كن كى كار كريمان اين باشد و آن چنان ( 11 ) - « تو كريمى » ندارد ( 12 ) - لئيمان باشد ( 13 ) - لطيفه ( 14 ) - + است كه ( 15 ) - « ملك را » ندارد ( 16 ) - + و غفورى ( 17 ) - + خداى را ( 18 ) - بازپسين ( 19 ) - + نكته ( 20 ) - كل عالم ( 21 ) - + ازو ( 22 ) - + چون كند ( 23 ) - « كى تواند » ندارد ( 24 ) - بستاند ( 25 ) - سخنانت