وهب بن « 1 » منبه « 2 » روايتست « 3 » كى جبرئيل امين آمد « 4 » و گفت : يا يوسف ملكت « 5 » سلام مىكند و مىگويد : اين پيراهن بغلام خود بشير ده ، كى تقدير ما آنست « 6 » اين بشارت پيش پدرت او برد ، كى تو اينجا گروگان اويى . تا نخست او بكنعان نرسد و مادر او « 7 » او را نبيند ، پدرت « 8 » اينجا نرسد « 9 » و تو او را نبينى « 10 » . و آن بشير آن « 11 » فرزند كنيزك بود كى يعقوب او را خريده بود از بهر « 12 » دايگى يوسف . « 13 » او را « 14 » از مادر جدا كرد و بفروخت تا شير يوسف را بماند . آن كنيزك در فرقت فرزند بناليد و گفت : « اللهم « 15 » فرّق بينه « 16 » و بين حبيبه « 17 » . » ملك تعالى « 18 » دعاى او را بشنيد « 19 » ، يوسف را ازو جدا كرد . و بشير از كنعان بمصر افتاد . ملك تعالى يوسف را نيز بمصر افگند « 20 » . يوسف در وقت مملكت آن غلام را بخريد و ندانست كى از كجاست « 21 » . تا آنگاه كى جبرئيل آمد و « 22 » او را خبر داد . پس « 23 » يوسف پيراهن بوى داد و گفت : برو كى مرا و پدر مرا همه « 24 » محنت از « 25 » تو آمد « 26 » .
چون سبب « 27 » تو بودى ، برو و « 28 » پيراهن « 29 » ببر [ 139 ب ] تا سبب راحت هم تو باشى .
بشير « 30 » پيراهن « 31 » دربار خود نهاد و با برادران يوسف از مصر بيرون آمد .
چون به يك « 32 » منزل بكنعان برسيد « 33 » ، پيراهن را از بار بيرون كرد « 34 » و بيفشاند .
باد صبا باذن و امر خدا « 35 » از ملك تعالى دستورى خواست و گفت : « 36 » چهل « 37 » سالست
هامش
( 1 ) - « بن » ندارد
( 2 ) - + گويد
( 3 ) - « روايتست » ندارد
( 4 ) - بيامد
( 5 ) - ملك تعالى
( 6 ) - چنانست
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - پدر تو
( 9 ) - + و ترا نبيند
( 10 ) - « تو او را نبينى » ندارد
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - براى
( 13 ) - + پس آن شير را
( 14 ) - « او را » ندارد
( 15 ) - + كما
( 16 ) - بينى
( 17 ) - حبيبى و قرة عينى فرق بينه و بين حبيبه
( 18 ) - + آن
( 19 ) - اجابت كرد
( 20 ) - انداخت
( 21 ) - كيست
( 22 ) - « آمد و » ندارد
( 23 ) - آنگه
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - + بهر
( 26 ) - داشتهاند
( 27 ) - + محنت
( 28 ) - « برو و » ندارد
( 29 ) - + بگير و
( 30 ) - + آن
( 31 ) - + بستد و
( 32 ) - بهشت
( 33 ) - كنعان رسيد
( 34 ) - آورد
( 35 ) - « باذن و امر خدا » ندارد
( 36 ) - + الهى
( 37 ) - هشتاد