به رحمت بيامرزم و بدان « 1 » كفايت نكنم . بلطف بنوازم و بدان « 2 » كفايت نكنم .
مقامت برافرازم و بدان « 3 » كفايت نكنم « 4 » . بر كاخ علّيّينت بر تخت مملكت بنشانم « 5 » و حجاب بردارم ، تا تو در من مىنگرى « 6 » و من در تو مىنگرم « 7 » .
بيت
هر چند بباد دادهاى خرمن تو * هان تا نكشى ز مهر ما دامن تو
اى كرده مرا بكام هر دشمن تو * من آن نكنم كى كردهاى با من تو
« 8 »
« اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا . »
« 1 - » پس يوسف روى بر زمين نهاد و پدر را دعا كرد و گفت : بار خدايا از تو مىخواهم كى تاج منّت بر « 9 » سرش نهى و بينايى با وى « 10 » دهى ، تا مرا در عزّ و مملكت ببيند . در ساعت جبرئيل آمد « 11 » كى : يا يوسف « 12 » ملك تعالى مىگويد : دعاى تو شنيدم و حاجت تو روا كردم . پيراهن خود را بفرست تا بر روى « 13 » افگند ، تا من « 14 » قدرتى « 15 » پيدا كنم و او را هم « 16 » در ساعت بينا كنم .
يوسف را پيراهنى بود در تعويذى كرده پيوسته در گردن داشتى ، و آن پيراهن آن بود كى « 17 » ملك تعالى از بهشت براى ابراهيم فرستاده بود . در آن ساعت كى نمرود او را به آتش انداخت ، آن پيراهن در برداشت . آن آتش برو بوستان شد . ابراهيم به اسحاق داد . اسحاق در بر داشت در آن ساعت كى او را قربان
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - + با تو خلوت سازم و كفايت نكنم
( 5 ) - + و كفايت نكنم
( 6 ) - همى
( 7 ) - همى
( 8 ) - + قوله تعالى
( 9 ) - من نهى و تاج
( 10 ) - او باز
( 11 ) - + و گفت
( 12 ) - « كى يا يوسف » ندارد
( 13 ) - + او
( 14 ) - + كه خداوندم
( 15 ) - قدرت خود
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - از « در تعويذى كرده . . . » ندارد
( 1 - ) سورهء يوسف / 93