مصطفى گفت « 1 » عليه السلم « 2 » : فردا كى مؤمنان « 3 » سر از لحد بردارند « 4 » ، از پانصدساله راه بوى بهشت بشنوند و شادى مىكنند « 5 » . و سه قوم « 6 » باشند كى ايشان بوى بهشت « 7 » نشنوند و زارى كنند « 8 » . گفتند : يا رسول اللّه آن سه قوم « 9 » كدامند « 10 » ؟ گفت :
« المشرك « 11 » باللّه و المشاجر « 12 » و العاق لوالديه . » يكى آنك در دلش شرك و نفاق « 13 » باشد « 14 » . يكى « 15 » آنك با برادر مؤمن نه در اتفاق باشد . و سيم « 16 » آن فرزندى « 17 » كى در مادر و پدر عاق باشد . عقوق مادر و پدر آشنا را بيگانه كند ، و رضاء مادر و پدر « 18 » بيگانه را آشنا كند . اول كس كى در مادر و پدر عاق بود « 19 » ابليس « 20 » بود .
لاجرم « 21 » اول كسى كى از رحمت « 22 » محروم « 23 » شد « 24 » هم او « 25 » بود . القصه « 26 » هر كس كى در مادر و پدر عاق بود ، در راه متابعت ابليس « 27 » بود .
حكايت
در روزگار سليمان عليه السلم « 28 » مردى بيامد « 29 » چشم بسته و از فرزند « 30 » شكايت كرد ، گفت : يا رسول اللّه در خانه نماز مىكردم ، فرزندم بدر خانه آمد و در بكوفت ، من در نماز بودم و نتوانستم كى نماز ببرم و در بگشايم . او را ساعتى درنگ افتاد . چون نماز بكردم در بگشادم . فرزند مست بود ، در آن بىعقلى « 31 » تپانچهاى « 32 » بر روى من زد و چشمم نابينا « 33 » كرد . سليمان آن پسر را بخواند و
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - صلى اللّه عليه و سلم فرمود
( 3 ) - مؤمن
( 4 ) - بردارد
( 5 ) - « و شادى مىكنند » ندارد
( 6 ) - گروه
( 7 ) - از « باشند كى . . . » ندارد
( 8 ) - مىكنند
( 9 ) - « سه قوم » ندارد
( 10 ) - كدام قومند
( 11 ) - + و المنافق
( 12 ) - « باللّه و المشاجر » ندارد
( 13 ) - « و نفاق » ندارد
( 14 ) - بود و نفاق
( 15 ) - دوم
( 16 ) - سوم
( 17 ) - فرزند عاق
( 18 ) - + را فرزند
( 19 ) - شد
( 20 ) - قابيل
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - + خدا نوميد
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - + ابليس
( 25 ) - « هم او » ندارد
( 26 ) - + بطولها
( 27 ) - + لعين
( 28 ) - صلوات اللّه عليه
( 29 ) - + به حضرت سليمان
( 30 ) - پسر به دو
( 31 ) - مستى
( 32 ) - طپانچه
( 33 ) - يك چشم من كور