خلوت بسراى پرده هيبت آرد . پس حجاب جلال بردارد و بهخودىخود گويد :
« عبادى العاصون ، هل علمتم ما فعلتم بربكم . » اى عاصيان « 1 » كى عمرى « 2 » به غفلت بسر برديد « 3 » ، خود دانيد كى با من « 4 » چه كرديد « 5 » ؟ اى غافلان عمرى « 6 » در مخالفت بگذاشتيد « 7 » و خود هرگز از ما « 8 » شرم نداشتيد « 9 » .
شعر « 10 »
آه اگر فردات گويد امر من چون كردهاى « 11 » * عمر خود را يك نفس جز بر گنه نشمردهاى « 12 »
من بنعمت مىشمردم بر تو عمر و روزگار * تو به دنيا از چه ره آخر مرا آزردهاى « 13 »
اى نبشته « 14 » از سرود و از غزل خروارها * داستان ذكر من از دل چرا بستردهاى
از حرامت نهى كردم تا نسوزى در سقر * گر بسوزى تو ز خود بين زانكه آتش خوردهاى
فعل مؤمن اين چنين هرگز نباشد غافلا * پس بگو در دار دنيا « 15 » بر چه ملّت مردهاى « 16 »
دين و عمرت كردهاى لاغر تو در « 17 » پروار تن * هيچ مىدانى چه كردى تو « 18 » عدو پروردهاى
هامش
( 1 ) - عاصى
( 2 ) - عمر خود
( 3 ) - بردهايد شما
( 4 ) - + كه خداوندم
( 5 ) - كردهايد
( 6 ) - عمر
( 7 ) - گذاشتهايد
( 8 ) - من
( 9 ) - نداشتهايد
( 10 ) - بيت
( 11 ) - بردهاى
( 12 ) - دى به دنيا از جفاهاام چرا آزردهاى
( 13 ) - تو ز عمر خود همى بر من گنه بشمردهاى
( 14 ) - نوشته
( 15 ) - تو به دنيا از
( 16 ) - در متن : بودهاى
( 17 ) - عمر خود لاغر بكردى در ره
( 18 ) - يقين كه دى