تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 611

مساهمون:

ص٦١١
در وقت ظلم و كيد خود شادى كنان و خندان بودند ، و يوسف زارى كنان و « 1 » گريان « 2 » بود « 3 » ، چون روز نصرت « 4 » يوسف درآمد « 5 » ، يوسف شادى كنان و خندان بود ، و ايشان در پيش تخت زارى كنان « 6 » و گريان بودند « 7 » . اى ظالم ناپاك با كس بيدادى مكن در روز قدرت ، كى چون روز ملامت « 8 » آيد زارى كنى . و اى مظلوم دردناك بسى زارى مكن در روز حسرت ، كى چون روز « 9 » كرامت آيد شادى كنى . بيت
اى ظالم ناپاك مكن بيدادى * تا كم نكنى ز خان‌مان آبادى
اى آنكه ز جور خلق با فريادى * گر صبر كنى بدل تو يا بى شادى
و به روايت « 10 » ديگر از وهب « 11 » چنان آمده است كى در آن حال كى يوسف برادران را ملامت كرد و آهنگ عقوبت كرد و از پيش خويش براند و گفت : « 12 » ايشان را دست و پاى ببريد و از دار بياويزيد . يهودا روى وا « 13 » پس كرد . نوحه و زارى برآورد « 14 » كى : وا يعقوبا « 15 » كاشكى ترا بديدمى « 16 » تا با « 17 » تو بگفتمى « 18 » شومى فعل ما كى در ما رسيد « 19 » و مكر و حيلت ما پردهء روزگار ما دريد « 20 » . پس « 21 » برادران ديگر به مساعدت او « 22 » در نوحه « 23 » آمدند و آواز برآوردند كى : وا يعقوبا وا يوسفا . « 24 » يوسف چون بشنيد « 25 » صبرش به‌غايت رسيد و وجدش به نهايت رسيد . آواز
هامش
( 1 ) - « زارى كنان و » ندارد ( 2 ) - + و زارى كنان ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - + بود ( 5 ) - « يوسف درآمد » ندارد ( 6 ) - + عبارت ( 7 ) - « و گريان بودند » ندارد ( 8 ) - ندامت ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - بروايتى ( 11 ) - + منبه ( 12 ) - + برويد ( 13 ) - باز ( 14 ) - + و گفت ( 15 ) - وا يعقوباه ( 16 ) - + و وداع ( 17 ) - « تا با » ندارد ( 18 ) - بكردمى ( 19 ) - رسيده است ( 20 ) - بدريد ( 21 ) - آنگه ( 22 ) - وى در گريستن ( 23 ) - كشيدند ( 24 ) - وا يعقوباه وا يوسفاه ( 25 ) - ندارد