بيايد و اختيار ديگر بكند . و قومى را داند كى سر بسر « 1 » از عهدهء اعمال خويش بيرون آيند ، بمقام عرض آرد . خطاب آيد كى : يا محمد عالمان را و زاهدان را آوردى . و مطيعان را و محسنان را آوردى . و غازيان را و حاجيان را آوردى « 2 » « فأين العاصون ؟ » عاصيان امت « 3 » كجااند ؟ سيد عليه السلم « 4 » گويد : در مقام « 5 » حيرت ايستادهاند « 6 » . خطاب آيد كى : « 7 » برو و ايشان را نيز بيار . سيد عليه « 8 » السلام گريان « 9 » بيايد و عاصيان امت « 10 » را در پيش كند و بمقام عرض آرد ، و در ميان ايشان بايستد « 11 » دست اميد به حق برداشته « 12 » . خطاب آيد : « تنح عنهم يا محمد . » از ميان ايشان دور شو كى من با ايشان كار دارم . سيد « 13 » يك گام برگيرد « 14 » . ديگر درنگ آرد . ديگر « 15 » خطاب آيد : « تنح عنهم . » « 16 » سيد از ميان ايشان جدا شود . غريو عاصيان « 17 » بعرش خدا برسد . سيد « 18 » ايستاده باشد « 19 » دستها برداشته « 20 » و مىگويد : « الهى اما عهدت الىّ ان لا تفضح امتى يوم القيمة . » پس « 21 » جبار عالم « 22 » سيد را از « 23 » عاصيان « 24 » جدا كند و در سراى پردهء خلوت آرد ، و از « 25 » پردهء
هامش
( 1 ) - سر بسرى . در متن : استر بسر
( 2 ) - از « عالمان را و زاهدان . . . » ندارد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - محمد عليه الصلاة و السلم
( 5 ) - موقف استادهاند
( 6 ) - « حيرت ايستادهاند » ندارد
( 7 ) - + يا محمد عالمان را و زاهدان را بيرون آر و در مقام عرض بدار چون همه جمع شوند خطاب درآيد كه يا محمد عالمان و زاهدان را آوردى محسنان و مطيعان را آوردى حاجيان و غازيان را آوردى فاين العاصون عاصيان امت تو كى نياوردى سيد صلى اللّه عليه و سلم گويد تو خود دانايى به حقيقت و عالم السر و الخفياتى الهى در مقام عرض و حيرت باستادهاند و از شرمسارى معصيت نمىآيند خطاب آيد
( 8 ) - + الصلاة
( 9 ) - با گريه
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - باشد
( 12 ) - بردارد
( 13 ) - + عليه الصلاة و السلم
( 14 ) - + و بايستد باز
( 15 ) - « ديگر درنگ آرد ديگر » ندارد
( 16 ) - + يا محمد اى
( 17 ) - + شو كه من با ايشان كار دارم غريو ايشان
( 18 ) - + عليه الصلاة و السلم
( 19 ) - + دست به حق بردارد
( 20 ) - « دستها برداشته » ندارد
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - + آن عاصيان را از سيد صلى اللّه عليه و السلم
( 23 ) - « سيد را از » ندارد
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - + وراء سرا