چنانك حال ماست با تو « 1 » نموديم و آورديم « 2 » آنچ مالك آن بوديم « 3 » . در آن منگر كى ما كهايم و چونيم و چه آورديم ، در آن نگر كى تو كهاى و چونى و چه دارى .
لطيفه « 4 » :
عاصيان نيز « 5 » با ملك تعالى همين گويند : ملكا چنانك تويى ترا نستوديم « 6 » ، « هو اللّه الذى لا إله الا هو . » و چنانك حال ماست با تو « 7 » نموديم ،
« وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ . »
« 1 - » و آورديم آنچ ما « 8 » مالك آن بوديم ،
« خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً . »
« 2 - » در آن « 9 » منگر كى ما كهايم و « 10 » چونيم و چه داريم ، در آن نگر كى تو كه « 11 » اى و چونى و « 12 » چه دارى « 13 » .
قصه :
يوسف پرسيد كى پدرتان مى چه كند « 14 » ؟ گفتند : در بيت الاحزان نشسته است و از درد و فرقت « 15 » فرزندان « 16 » مىنالد . گفت : كدام فرزند ؟ گفتند :
يوسف و ابن يامين . گفت : اين دو كدام را بيشتر « 17 » ياد مىكند « 18 » ؟ گفتند : يوسف را . گفت : از او نوميد نگشته « 19 » است ؟ گفتند : نه كى هنوز اميد مىدارد .
يوسف چون اين بشنيد گريه « 20 » بر او غالب شد و صبر ازو زائل شد ، دست فرا « 21 » كرد و حجاب برداشت و گفت :
« هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ . »
« 3 - » خود مىدانيد « 22 » كى شما « 23 » چه كرديد با يوسف « 24 » [ و برادر وى ] و او را بچه محنت « 25 » درافگندهايد « 26 » ؟ ايشان در او نگاه كردند گفتند : تو يوسفى ؟
« قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي . »
« 4 - » برادران چون يوسف را بديدند بر تخت نشسته و ابن يامين
هامش
( 1 ) - باز
( 2 ) - « و آورديم » ندارد
( 3 ) - + آورديم
( 4 ) - ندارد . در متن : قصه
( 5 ) - + فرداى قيامت
( 6 ) - در متن : بستوديم
( 7 ) - باز
( 8 ) - + را بود
( 9 ) - بدان
( 10 ) - « كهايم و » ندارد
( 11 ) - « كه » ندارد
( 12 ) - « چونى و » ندارد
( 13 ) - + در كرم و لطف خود نگر و نظر رحمت در كار ما كن
( 14 ) - چه مىكند
( 15 ) - فراق
( 16 ) - فرزند
( 17 ) - + دوست مىدارد و
( 18 ) - آرد
( 19 ) - شده
( 20 ) - گريستن
( 21 ) - فراز
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - + با يوسف
( 24 ) - « با يوسف » ندارد
( 25 ) - محنتها
( 26 ) - افگنديد
( 1 - ) سورهء توبه / 103
( 2 - ) سورهء توبه / 103
( 3 - ) سورهء يوسف / 89
( 4 - ) سورهء يوسف / 90