تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 607

مساهمون:

ص٦٠٧
خواندند . قوله تعالى « 1 » :
« قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ . »
« 1 - » و آن چنان بود كى چون « 2 » يوسف ايشان را خبر داد كى من شما را بر دار خواستم كردن ، و دست و پاى شما « 3 » بخواستم « 4 » بريدن ، و لكن شفيع بزرگ شما را از چنگ « 5 » من برهانيد . به شفاعت او اين « 6 » خيانت از شما درگذاشتم « 7 » ، و به حرمت آن پير پدرتان « 8 » ارزانى داشتم . چون برادران « 9 » عفو او بديدند و خطاب او بشنيدند « 10 » بيامدند و « 11 » پيش تخت او غلامان‌وار « 12 » صف بركشيدند و او را به عزّت بستودند و گفتند :
« أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا . »
« 1 » يوسف گفت : چه مىخواهيد ؟ گفتند : يا عزيز ما اينجا به كار « 13 » ديگر « 14 » آمده بوديم . فراست تو جرمهاى ما را پيدا كرد و خيانتهاى ما آشكارا كرد و در پيش تخت تو رسوا كرد . « 15 » ما خود نتوانستيم « 16 » از درماندگى و بيچارگى كى حاجت خود را بر تو عرضه كنيم « 17 » . يوسف گفت : حاجت شما چيست ؟ گفتند . آنك از كنعان آمديم از سر ضرورت « 18 » و آفت « 19 » و قحط و گرسنگى ، و بضاعتى اندك « 20 » آورده‌ايم « 21 » . مىچشم داريم كى اندك « 22 » ما به بسيارى بردارى ، و بعوض آن قدرى طعام بما سپارى « 23 » و چيزى ديگر به حكم صدقه [ 136 ب ] بما « 24 » ارزانى دارى ، كه هفتاد سر عيال داريم . و اگر احسان تو روزگار فقر ما درنيابد ، جمله از گرسنگى هلاك شويم ،
« أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا . »
« 1 » گفتند : چنانك توى ترا نستوديم « 25 » و
هامش
( 1 ) - « قوله تعالى » ندارد ( 2 ) - + يوسف ايشان را در زندان كرد ملك تعالى در باب ايشان شفاعت كرد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - خواستم ( 5 ) - + عقوبت ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - + بدان پدر پيرتان ( 8 ) - « و به حرمت آن پير پدرتان » ندارد ( 9 ) - + يوسف ( 10 ) - « و خطاب او بشنيدند » ندارد ( 11 ) - + از ( 12 ) - غلام ( 13 ) - بكارى ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - + از درماندگى حاجت ( 16 ) - + گفتن ( 17 ) - از « درماندگى و بيچارگى . . . » ندارد ( 18 ) - + نيكى ( 19 ) - + آمديم ( 20 ) - « و بضاعتى اندك » ندارد ( 21 ) - برده‌ايم قدرى بار اندك آورده‌ايم ( 22 ) - آن اندكى ( 23 ) - + و به حكم صدقه نيز ( 24 ) - + « ديگر به حكم صدقه بما » ندارد ( 25 ) - در متن : بستوديم ( 1 - ) سورهء يوسف / 88