تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
عزّت خود پيدا كرد چون خداوند بزرگوار و معظّم باشد ، بندهء او نيز بزرگ « 1 » و محترم « 2 » باشد « 3 » ، « قيمة القشور بلبابها « 4 » و قيمة الرجال بالبابها و قيمة العبيد باربابها . » قيمت پوست در مغز باشد و قيمت مرد در عقل باشد و قيمت بنده « 5 » با حق « 6 » باشد .

حكايت

ذو النون مصرى رحمة اللّه عليه « 7 » در طواف گاه مىرفت . سياهى ديد ميزرى « 8 » در ميان بسته و جماعتى از پيش و پس او « 9 » مىآمدند « 10 » ، [ 136 الف ] و او جبّاروار در ميانه مىخراميد . ذو النون پرسيد كى : تو كيى « 11 » ؟ و اين خراميدن تو « 12 » از بهر چيست ؟ گفت : چرا نخرامم كى من بندهء امير مكّه‌ام ، ذو النون « 13 » نيز در خراميدن آمد و گفت : اگر ترا « 14 » خراميدن « 15 » رسد كى بندهء امير مكه‌اى ، مرا « 16 » بهتر رسد كى « 17 » بندهء خداوند « 18 » بىنظير و رحمن و رحيمم . بيت
گويى كى عزيزم ، نه عزيز آن بود اى جان « 19 » * كاندر تن خود پوشد پيراهن نيكوى
آن بنده عزيزست كى او « 20 » بر در خالق * هر روز كند توبه و بر خاك نهد روى
گرد ملكوت و ملك العرش بهمت * مىگردد « 21 » و از عشق خداوند ثناگوى « 22 »
هامش
( 1 ) - « بزرگ و » ندارد ( 2 ) - + و مكرم ( 3 ) - + نكته ( 4 ) - در متن : بلبانها ( 5 ) - + از مرتبهء خواجه ( 6 ) - « با حق » ندارد ( 7 ) - « رحمة اللّه عليه » ندارد ( 8 ) - در متن : مىزرى ( 9 ) - + نشسته و وى ( 10 ) - « مىآمدند » ندارد ( 11 ) - كيستى ( 12 ) - خراميدنت ( 13 ) - در متن : ذا النون ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - + ترا ( 16 ) - + نيز رسد ( 17 ) - + من ( 18 ) - + خواجه توام و اگر تو به حشمت خداوند تفاخر مىكنى من اولاترم كى به عزت خداوند خود تعزز نمايم ( 19 ) - در متن : عزيز است نيكوروى ( 20 ) - از آن ( 21 ) - جويان شود ( 22 ) - در متن : بنالد گويد كى خداگوى