عزّت خود پيدا كرد چون خداوند بزرگوار و معظّم باشد ، بندهء او نيز بزرگ « 1 » و محترم « 2 » باشد « 3 » ، « قيمة القشور بلبابها « 4 » و قيمة الرجال بالبابها و قيمة العبيد باربابها . » قيمت پوست در مغز باشد و قيمت مرد در عقل باشد و قيمت بنده « 5 » با حق « 6 » باشد .
حكايت
ذو النون مصرى رحمة اللّه عليه « 7 » در طواف گاه مىرفت . سياهى ديد ميزرى « 8 » در ميان بسته و جماعتى از پيش و پس او « 9 » مىآمدند « 10 » ، [ 136 الف ] و او جبّاروار در ميانه مىخراميد . ذو النون پرسيد كى : تو كيى « 11 » ؟ و اين خراميدن تو « 12 » از بهر چيست ؟ گفت : چرا نخرامم كى من بندهء امير مكّهام ، ذو النون « 13 » نيز در خراميدن آمد و گفت : اگر ترا « 14 » خراميدن « 15 » رسد كى بندهء امير مكهاى ، مرا « 16 » بهتر رسد كى « 17 » بندهء خداوند « 18 » بىنظير و رحمن و رحيمم .
بيت
گويى كى عزيزم ، نه عزيز آن بود اى جان « 19 » * كاندر تن خود پوشد پيراهن نيكوى
آن بنده عزيزست كى او « 20 » بر در خالق * هر روز كند توبه و بر خاك نهد روى
گرد ملكوت و ملك العرش بهمت * مىگردد « 21 » و از عشق خداوند ثناگوى « 22 »
هامش
( 1 ) - « بزرگ و » ندارد
( 2 ) - + و مكرم
( 3 ) - + نكته
( 4 ) - در متن : بلبانها
( 5 ) - + از مرتبهء خواجه
( 6 ) - « با حق » ندارد
( 7 ) - « رحمة اللّه عليه » ندارد
( 8 ) - در متن : مىزرى
( 9 ) - + نشسته و وى
( 10 ) - « مىآمدند » ندارد
( 11 ) - كيستى
( 12 ) - خراميدنت
( 13 ) - در متن : ذا النون
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - + ترا
( 16 ) - + نيز رسد
( 17 ) - + من
( 18 ) - + خواجه توام و اگر تو به حشمت خداوند تفاخر مىكنى من اولاترم كى به عزت خداوند خود تعزز نمايم
( 19 ) - در متن : عزيز است نيكوروى
( 20 ) - از آن
( 21 ) - جويان شود
( 22 ) - در متن : بنالد گويد كى خداگوى