« 1 » سه مخلوق سه كس را به عزت بستودند . اول ملك تعالى « 2 » جوهر زر را بيافريد ، « 3 » ملك « 4 » را به صفت عزت بستود . گفت : يا عزيز . خطاب آمد كى : اى آفريدهء من مرا عزيز خواندى « 5 » عزيزت گردانيدم « 6 » ، تا صد هزار طالب جان عزيز خود را در راه « 7 » طلب تو نثار كند و صحبت تو بر همه چيزى اختيار كند . تا عالميان بدانند كى هرك ما را به عزّت ياد كند ، ما او را به عنايت شاد « 8 » كنيم .
دوم « 9 » چون ملك تعالى ياقوت سرخ را بيافريد ، حق تعالى را به صفت عزّت « 10 » بستود گفت : يا عزيز . حق تعالى گفت : مرا عزيز خواندى « 11 » عزيزترين همه « 12 » جوهرهات گردانيدم « 13 » ، تا از همه « 14 » پيشتر باشى و به قيمت از همه « 15 » بيشتر « 16 » آيى .
تا عالميان بدانند هرك ما را به عزيزى بستايد از ما خلعت عزّت يابد .
اگر ياقوت سرخ را در تنور « 17 » افكنى و سالى در « 18 » آتش بسوزى « 19 » ، نه رنگش بگردد « 20 » و نه جوهرش بريزد « 21 » . زيرا كى ملك را تعالى « 22 » و تقدّس « 23 » به صفت عزّت ياد كرد . ملك « 24 » او را « 25 » از گزند آتش « 26 » و آفت « 27 » او برهانيد « 28 » . مؤمنى [ كى ] پنجاه سال بر بساط « 29 » عبادت مى « 30 » ملك « 31 » را عزيز خواند . از كرم كى روا دارد كى او را « 32 » به آتش بسوزاند .
قصه « 33 » :
برادران يوسف « 34 » چون در پيش تخت « 35 » بايستادند و او را عزيز
هامش
( 1 ) - + لطيفه
( 2 ) - + چون
( 3 ) - + آن جوهر زر
( 4 ) - + تعالى
( 5 ) - + من ترا
( 6 ) - عزيز گردانم
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - آشنا
( 9 ) - + ياقوت سرخ بود
( 10 ) - عزيزى
( 11 ) - گفتى من ترا
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - جواهرها گردانم
( 14 ) - + جوهرها
( 15 ) - « از همه » ندارد
( 16 ) - + و بهتر
( 17 ) - + آتش
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - در او مىسوزانى
( 20 ) - برود
( 21 ) - حرمتش برود
( 22 ) - ملك تعالى را
( 23 ) - « و تقدس » ندارد
( 24 ) - + تعالى
( 25 ) - + برگزيد
( 26 ) - « گزند آتش » ندارد
( 27 ) - + آتش
( 28 ) - آزاد كرد . لطيفه : اى جان من جوهرى كى يكبار ملك تعالى را عزيز خواند ملك تعالى او را برگزيد و از آتش و آفت آتش برهانيد
( 29 ) - + طاعت و
( 30 ) - ندارد
( 31 ) - + تعالى
( 32 ) - فردا
( 33 ) - سوم
( 34 ) - + بودند
( 35 ) - + او