يوسف گفت « 1 » : اين غلام كدام « 2 » بوده است كه شما او را « 3 » فروختهايد ؟ ايشان گفتند : غلامى بوده است « 4 » يوسف نام بدين صفت كى درينجا نبشته « 5 » است .
خيانت كار بود و با ما ناسازگار بود . او را بفروختيم تا از رنج او برستيم « 6 » . اين قباله خط ماست كى بر « 7 » بيع او نبشتهايم « 8 » . يوسف گفت : ازين سخنان « 9 » بوى تهمت مىآيد . مرا خود صاعى است ، اين « 10 » حال شما « 11 » ازو بپرسيم تا چنانك [ 135 الف ] هست بگويد .
پس بفرمود آن صاع را كى دربار ابن يامين پنهان كرده بودند بياوردند و ميلى زرين در او نهاده « 12 » . يوسف آن ميل برگرفت و بر صاع زد . آوازى « 13 » برآمد گفت : مىدانيد كى « 14 » مى چه گويد « 15 » ؟ گفتند : نه . گفت : مىگويد عجب از تو مىدارم « 16 » كى ازيشان خبر مىپرسى كى ايشان همه دروغ زنانند « 17 » ، از من پرس تا من راست بگويم . ميلى ديگر بر آن صاع زد آواز ديگر « 18 » برآمد ، گفتند : يا ملك چه مىگويد ؟ گفت : مىگويد كى در عالم « 19 » دروغزنتر ازيشان « 20 » كس نيست . چهل سال است كى دروغ گفتهاند « 21 » و بر آن اصرار كردهاند « 22 » كى از آن وا « 23 » پس مىنيايند « 24 » . گفتند : يا ملك بپرس تا خود « 25 » چه دروغ گفتهايم ، ميلى ديگر بر آن صاع زد بانگى « 26 » برآمد . گفت : مىگويد اين كى مىگويند كى يوسف را گرگ بخورد دروغ مىگويند ، كى يوسف را گرگ نخورد . يوسف را « 27 » بمكر از پيش پدر آوردند « 28 » و برهنه كردند و آبش بريختند و
هامش
( 1 ) - پرسيد
( 2 ) - كدام غلام
( 3 ) - « او را » ندارد
( 4 ) - بود
( 5 ) - نوشته
( 6 ) - برآسوديم
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - بستهايم
( 9 ) - سخن كى شما مىگوييد
( 10 ) - + سخن خود
( 11 ) - « حال شما » ندارد
( 12 ) - نهادند
( 13 ) - + از آن صاع
( 14 ) - + اين صاع
( 15 ) - چه مىگويد
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - دروغ زنند
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - + از ايشان
( 20 ) - « ازيشان » ندارد
( 21 ) - گويند
( 22 ) - مىنمايند
( 23 ) - باز
( 24 ) - نمىآيند
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - آوازى
( 27 ) - « گرگ نخورد يوسف را » ندارد
( 28 ) - بردند