تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 600

مساهمون:

ص٦٠٠
يوسف گفت « 1 » : اين غلام كدام « 2 » بوده است كه شما او را « 3 » فروخته‌ايد ؟ ايشان گفتند : غلامى بوده است « 4 » يوسف نام بدين صفت كى درينجا نبشته « 5 » است . خيانت كار بود و با ما ناسازگار بود . او را بفروختيم تا از رنج او برستيم « 6 » . اين قباله خط ماست كى بر « 7 » بيع او نبشته‌ايم « 8 » . يوسف گفت : ازين سخنان « 9 » بوى تهمت مىآيد . مرا خود صاعى است ، اين « 10 » حال شما « 11 » ازو بپرسيم تا چنانك [ 135 الف ] هست بگويد . پس بفرمود آن صاع را كى دربار ابن يامين پنهان كرده بودند بياوردند و ميلى زرين در او نهاده « 12 » . يوسف آن ميل برگرفت و بر صاع زد . آوازى « 13 » برآمد گفت : مىدانيد كى « 14 » مى چه گويد « 15 » ؟ گفتند : نه . گفت : مىگويد عجب از تو مىدارم « 16 » كى ازيشان خبر مىپرسى كى ايشان همه دروغ زنانند « 17 » ، از من پرس تا من راست بگويم . ميلى ديگر بر آن صاع زد آواز ديگر « 18 » برآمد ، گفتند : يا ملك چه مىگويد ؟ گفت : مىگويد كى در عالم « 19 » دروغ‌زن‌تر ازيشان « 20 » كس نيست . چهل سال است كى دروغ گفته‌اند « 21 » و بر آن اصرار كرده‌اند « 22 » كى از آن وا « 23 » پس مىنيايند « 24 » . گفتند : يا ملك بپرس تا خود « 25 » چه دروغ گفته‌ايم ، ميلى ديگر بر آن صاع زد بانگى « 26 » برآمد . گفت : مىگويد اين كى مىگويند كى يوسف را گرگ بخورد دروغ مىگويند ، كى يوسف را گرگ نخورد . يوسف را « 27 » بمكر از پيش پدر آوردند « 28 » و برهنه كردند و آبش بريختند و
هامش
( 1 ) - پرسيد ( 2 ) - كدام غلام ( 3 ) - « او را » ندارد ( 4 ) - بود ( 5 ) - نوشته ( 6 ) - برآسوديم ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - بسته‌ايم ( 9 ) - سخن كى شما مىگوييد ( 10 ) - + سخن خود ( 11 ) - « حال شما » ندارد ( 12 ) - نهادند ( 13 ) - + از آن صاع ( 14 ) - + اين صاع ( 15 ) - چه مىگويد ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - دروغ زنند ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - + از ايشان ( 20 ) - « ازيشان » ندارد ( 21 ) - گويند ( 22 ) - مىنمايند ( 23 ) - باز ( 24 ) - نمىآيند ( 25 ) - ندارد ( 26 ) - آوازى ( 27 ) - « گرگ نخورد يوسف را » ندارد ( 28 ) - بردند