تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
پس چون محنت يعقوب به‌غايت رسيده بود و از ملك‌الموت خبر حيات يوسف شنيده بود ، ازينجا گفت :
« وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ . »
« 1 - » من آن دانم « 1 » كى شما ندانيد . برخيزيد و طلب يوسف كنيد « 2 » و از رحمت خداوند « 3 » نوميد مگرديد « 4 » . هرك از رحمت خداوند « 5 » نوميد گردد « 6 » ، او از جملهء بيگانگان بود . « 7 » مصطفى گفت « 8 » : « ان شر عباد اللّه من قنط و اقنط عباد اللّه من رحمته . »

قصه :

[ فرزندان ] « 9 » گفتند : تو ما را كارى مىفرمايى [ كى ] اندر « 10 » وسع و طاقت ما نيايد . يوسف را گرگ بخورد « 11 » و استخوان او « 12 » نيز نماند . بعد از چهل سال طلب او چون كنيم « 13 » ؟ اما بدين ملك نامه نويس و داستان حال خويش در او شرح « 14 » كن ، كى او مردى كريم « 15 » و بىهمتا « 16 » است و هم ملّت آبا و اجداد ما است . باشد كى بر درد و ضعف تو ببخشايد ، و ابن يامين را « 17 » بدان از درد و زندان « 18 » راحت آيد . زرادة « 19 » بن اوفى گويد كى : يعقوب كاغذ خواست و قلم خواست « 20 » و به خط « 21 » خويش نامه نبشت « 22 » . و اين روايت سقيم است ، زيرا كى يعقوب پس از فراق ابن يامين نابينا بود . پس « 23 » درست‌تر آنست كى « 24 » املا كرد به روبيل « 25 » تا نبشت « 26 » . و مضمون نامه آن بود كى : [ 134 ب ] من يعقوب الحزين « 27 » الى عزيز مصر .
هامش
( 1 ) - مىدانم ( 2 ) - + و طلب ابن يامين كنيد ( 3 ) - خداى ( 4 ) - مباشيد كه ( 5 ) - خداى ( 6 ) - شود ( 7 ) - + خبر : قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم ( 8 ) - « مصطفى گفت » ندارد ( 9 ) - در متن : ندارد ( 10 ) - در متن : ان در ؟ ! ( 11 ) - خورد ( 12 ) - استخوانش ( 13 ) - در متن : كنم ( 14 ) - آغاز ( 15 ) - + و بزرگ همت ( 16 ) - « بىهمتا » ندارد ( 17 ) - + باز دهد تا ترا ( 18 ) - از « بدان از . . . » ندارد ( 19 ) - در متن : ذراده ( 20 ) - « و قلم خواست » ندارد ( 21 ) - بدست ( 22 ) - نوشت ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - + يعقوب ( 25 ) - « به روبيل » ندارد ( 26 ) - او نوشت ( 27 ) - « الحزين » ندارد ( 1 - ) سورهء اعراف / 60