بخواهد ، من كى « 1 » بسوزانم . حقّا كى نسوزانم بلك از آتش بگذرانم ، و در بهشت بر تخت دولت بنشانم « 2 » . شراب الفت بچشانم « 3 » و بوصل رويت رسانم « 4 » . تا بدانى « 5 » تو لئيمى و بىفرمانى و من كريم « 6 » و مهربانم « 7 » .
شعر « 8 »
من خداى « 9 » جاودانم من عليم غيب دانم * هم انيس بىكسانم هم شفيع مفلسانم
گر مطيعى سوى من آ « 10 » تا به فضلم « 11 » برفرازم * ور شدى عاصى يقين دان « 12 » من رحيم عاصيانم
عاصيان را چون بگيرم « 13 » جرم ايشان درگذارم * غمگنان را چون بنالند در زمان از غم رهانم
گر كنى توبه بيامرزم جفاها « 14 » تا بدانى * تو لئيم بدگمانى من كريم و مهربانم
از لئيمى هر چه گويم من ترا تو آنچنانى * وز كريمى هر چه گويى مر مرا من آن چنانم
عاشقا در كوى ما آ تا چه جويى « 15 » وزچه نالى * درد خود با من بگو تو كان علاجت من توانم
گر ز محنت مىبگريى تا از آنت راحت آرم * ور ز فرقت مىبنالى تا به وصلت در رسانم
هامش
( 1 ) - از « به شفاعت بخواهد . . . » ندارد
( 2 ) - نشانم
( 3 ) - چشانم
( 4 ) - برسانم
( 5 ) - + من كريمم
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - + تو بر من جفايى من باوفاام تو غدارى و من جبارم
( 8 ) - بيت
( 9 ) - در متن : خداوند
( 10 ) - با من آيى
( 11 ) - به فضلت
( 12 ) - بيا كه
( 13 ) - مىبگيرند
( 14 ) - ز عصيان من غفورم
( 15 ) - تو مى چه جويى