تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
نانش بستدند « 1 » و آنگه « 2 » به چاهش انداختند . پس ميلى ديگر بر او زد : بانگى « 3 » ديگر بكرد « 4 » گفت : مىگويد بعد از آن كى از چاهش برآوردند به بندگيش بفروختند . هكذى يضرب « 5 » الى ان حكى جميع ما فعلوا به . پس ميلى ديگر برو زد . گفت : مىگويد « 6 » بىحرمتا قوما كى ايشانند كى اين خيانت كردند « 7 » ، و با برادر خود اين معاملت كردند « 8 » . پس مرا « 9 » معلوم شد كى شما همه دزد و راه - داريد « 10 » و همه دروغ زن و مكّاريد « 11 » . امروز كين برادران « 12 » شما از شما بخواهم ، و دست و پاى شما ببرّم و بر دار كنم ، تا هرك « 13 » بشما بنگرد « 14 » عبرت گيرد و از جنس « 15 » فعل شما « 16 » نفرت « 17 » گيرد . پس بفرمود هر يكى را بندى برنهادند و بهر « 18 » دروازه‌اى دارى آهنين بزدند ، و ايشان را به زندان فرستاد . آوازه در شهر افتاد كى ملك ، كنعانيان را بردار كند « 19 » . اهل مصر در محنت ايشان در گريه « 20 » آمدند . ايشان هر ده برادران در « 21 » زندان بنشستند و با يكديگر در ناله و نوحه آمدند . هر كس نوحه‌اى ديگرگون آغاز كردند . يهودا گفت : من شما را گفتم كى اين معامله مكنيد ، فرمان من « 22 » نبرديد . اكنون هم جان شد و هم سود و زيان و خان‌ومان « 23 » شد ، و هم پردهء ما دريده شد « 24 » . شمعون « 25 » گفت : وا حسرتا وا يعقوبا وا اخوتا « 26 » . روبيل بگريست گفت : وا غربتا . لاوى گفت : وا فرقتا « 27 » . هكذى الى آخرهم . يقتال « 28 » گفت : ما را غم جان نيست ، ما را غم آن پير محنت « 29 » رسيده است كى او را « 30 » طاقت فرقت « 31 » يك
هامش
( 1 ) - ندادند ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - آواز ( 4 ) - برآمد ( 5 ) - « يضرب » ندارد ( 6 ) - « مىگويد » ندارد ( 7 ) - كرده‌اند ( 8 ) - كرده‌اند يوسف عليه السلم گفت ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - راه زنانيد ( 11 ) - مكارانيد من ( 12 ) - برادر ( 13 ) - شما را بيند ( 14 ) - « بشما بنگرد » ندارد ( 15 ) - چنين ( 16 ) - + راست ( 17 ) - در متن : نفرد ( 18 ) - بر هر ( 19 ) - مىكند ( 20 ) - بگريستن ( 21 ) - به ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - « و خان‌ومان » ندارد ( 24 ) - + و هم خشم خدا در ما رسيد و هم فضيحت آخرت بحاصل آمد ( 25 ) - + بگريست و ( 26 ) - وا يعقوباه وا حسرتاه وا فرقتاه وا غريباه هكذى ( 27 ) - از « روبيل بگريست . . » ندارد ( 28 ) - تقتالى ( 29 ) - + زده ( 30 ) - « او را » ندارد ( 31 ) - فراق